X
تبلیغات
آفتاب شرقی

آفتاب شرقی

چو ایران نباشد تن من مباد

صداي پاي آب

 

 


 
اهل كاشانم 
 روزگارم بد نيست
تكه ناني دارم خرده هوشي سر سوزن شوقي
مادري دارم بهتراز برگ درخت sohrab
 دوستاني بهتر از آب روان
 و خدايي كه دراين نزديكي است
لاي اين شب بوها پاي آن كاج بلند
روي آگاهي آب روي قانون گياه
 من مسلمانم
قبله ام يك گل سرخ
جانمازم چشمه مهرم نور
 دشت سجاده من
 من وضو با تپش پنجره ها مي گيرم
 در نمازم جريان دارد ماه جريان دارد طيف
سنگ از پشت نمازم پيداست
 همه ذرات نمازم متبلور شده است
 من نمازم را وقتي مي خوانم
كه اذانش را باد گفته باشد سر گلدسته سرو
 من نمازم را پي تكبيره الاحرام علف مي خوانم
پي قد قامت موج
 كعبه ام بر لب آب
 كعبه ام زير اقاقي هاست
 كعبه ام مثل نسيم باغ به باغ مي رود شهر به شهر
حجرالاسود من روشني باغچه است

برای دیدن متن کامل شعر و موسیقی به سایت آوای آزاد مراجعه کنید. 
كاشان | قريه چنار | تابستان 1343

(این نقاشی یکی از آثار سهراب هست که احساس کردم شاید تا حدودی مرتبط باشه)

راستی من یه دوست دارم که یه جورایی کاشانیه اگه کسی گفت کیه مثل دفعه قبل جایزه داره!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 فروردین1385ساعت 10:14 بعد از ظهر  توسط هومن  | 

سلام به همه عزیزان.

اول از همه دوست داشتم متن رو با یک شعر از عمر خیام آغاز کنم :

من بي می ناب زيستن نتوانم                بی باده کشيد بارتن نتوانم 
من بنده آن دمم که ساقي گويد              يک جام دگر بگير و من نتوانم 

بعد هم طبق قولی که به سجاد دادم نظر خودم راجع به انرژی هسته ای:

والا من هم مثل سجاد با داشتن انرژی اتمی به این شکل که نه از نظر اقتصادی به نفعمون هست و نه سیاسی موافق نیستم یعنی در یک شرایط دموکراتیک اگه قرار بود مردم انتخاب کنن که چنین انرژی را در این زمان و مکان می خوان یا نه ,من حتما رای به نه میدادم....

بعد از اون هم دوست می داشتم که چند تا عکس از این روز های اخیر که در دانشگاهمون گرفتم بگذارم که شاید به نوعی تجدید خاطرات باشه(محمد به شرطی که تو هم عکس های جدید رو بفرستی !!!)

hooman

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تو این عکس از سمت چپ "جین های" (سرپرست آزمایشگاه هیدرات های گازی)-خودم-فرید دوست عزیز ایرانی در دانشکده نفت-"آنتونین" از فرانسه (ریسرچ آسیستان)هستیم.

hooman 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

این عکس رو هم کنار لاخ (همون دریاچه خودمون) که در وسط دانشگاه قرار داره گرفته شده.(محمد این همون دریاچه ای هستش که دکتر وطنی می گفت!!!! یادته؟؟؟)

ایشالا بقیه عکس ها هم برای دفعه های بعد.

شاد باشو دیر زی.

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 فروردین1385ساعت 0:8 قبل از ظهر  توسط هومن  | 

انرژی هسته ای

سلام!!!!!!!(میگن سلام سلامتی میاره!!!!)

این شعر رو برادرم برام فرستاده بود که خواستم متن رو با اون شروع کنم:

 اي غايب از نظر بخدا مي سپارمت                جانم بسوختي و بدل دوست دارمت

تا دامن كفن نكشم زير پاي خاك                     باور مكن كه دست زدامن بدارمت

یکی از دوستان خواسته بودن که نظر اسکاتلندیارو راجع به ماجرای هسته ای ایران بنویسم....

راستش مردم اینجا اصلاً تو این باغا نیستن....جدی میگم...در مورد ایران فقط می دونن که پسته و فرش خوبی داره ....nuclear energy

اما امروز تو سالن ورزش یکی ازم پرسید کجایی هستی؟ منم ازش خواستم که حدس بزنه...نمی گم چه حدسایی زد (شما خودتون حدس بزنین!!!!)  ولی وقتی فهمید ایرانی هستم ... خیلی تعجب کرد شاید فکر می کرد ایرانی ها باید شاخ داشته باشن...

الان که اومدم تو سایت یک پسر هندیه باهام شروع به صحبت کرد و وقتی بحث از ایران شد گفت که کشور شما همیشه در صدر همه خبرهاست...چرا شما دوست دارین که همیشه اینجوری باشین؟؟؟

خلاصه این ها تنها آدم هایی بودن که تا حالا عکس العمل نشون دادن...حتماً تو پست های بعدی نظر بقیه رو هم براتون می گذارم.....

قربان شما تا خوب(اگه گفتین کی این جوری همیشه خداحافظی می کنه پیش من جایزه دارین!!!)

+ نوشته شده در  جمعه 25 فروردین1385ساعت 0:55 قبل از ظهر  توسط هومن  | 

دوستان سلام.

امروز می خوام درباره ی فرق هایی که اینجا با ایران داره و من از همون روز اول خیلی توجهم رو جلب کرد بگم . اما قبلش بگم که زندگی اینجوری دور از پدر و مادر کاملاً با اون چیزی که تو ذهن من بود متفاوته . واقعیت اینه که من به زندگی در اینجا مثل سفر کردن یک توریست نگاه می کردم ولی اینجا باید زنده بود و مثل قبل باید با مشکلات مبارزه کرد با این تفاوت که کسی هم نیست که در مواقع سختی همراهت باشه !!!!

اما بریم سراغ اون تفاوت ها :gol

۱- اولین چیزی که وقتی رسیدم اینجا برام جالب بود نداشتن روسری برای خانوم ها بود . البته من قبل از اینجا هم از ایران بیرون رفته بودم ولی نمی دونم چرا این بار بیشتر تو نظرم اومد!!!!

۲- اینجا ماشین ها از چپ جاده حرکت می کنن و روز های اول باید موقع رد شدن از خیابون خیلی مواظب می بودم که کسی بهم نزنه ولی نکته جالب اینه که وقتی عابر پیاده بخواد از خیابون رد شه ماشین ها همشون وامیستن تا اول تو بری حتی اگه با سرعت هم میرفتن وقتی تو رو می بینن که می خوای رد شی کاملا وامیستن.....یاد خودم تو تهران میفتم که تو خونه معروف بودم به "هومن راه نده" چون موقع رانندگی نمی گذاشتم کسی جلوم بپیچه یا عابر پیاده یا موتوری بپره جلوم (مخصوصاً خانوما !!!).....راستی من اینجا موتور هم ندیدم

۳- یه چیز با مزه دیگه این که هیچ کی به کار هیچ کس کاری نداره...مثلاً یادم میاد تو تهران وقتی تو خیابون راه می رفتی همش به آدم ها نگاه می کردم وبقیه انگار اومده بودن تو خیابون که خودشونو به بقیه نشون بدن ..... اما اینجا فیل هم هوا کنی تو خیابون کسی نگاهت نمن کنه !!!! جدی می گم

۴- این نکته یه ذره خلاف عفت عمومی !!!! برای همین نمی گم .... بدن هر کی خواست براش ایمیل می کنم .

۵- همه اینجا خیلی مهربون هستن....نمی دونم آیا همه جا همین جوریه یا نه ولی تو اسکاتلند آدم ها زیادی مهربون و مودب هستن .... یادمه وقتی برای بابامینا تلفنی می گفتم که امروز یه پیرمرده برای اینکه به من مسیر رو نشون بده باهام سوار اتوبوس شد و وقتی به مقصد رسیدم از نو برگشت , باورشون نمی شد!!!

چند تا فرق مهم دیگه هم پیدا کردم که تو پست های بعدی براتون می گذارم...

شاد باشید و سربلند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 فروردین1385ساعت 11:34 بعد از ظهر  توسط هومن  | 

بار ديگر مزار شاملو تخريب شد

براى چهارمين سال متوالى مزار احمد شاملو در امامزاده طاهر كرج توسط افراد ناشناس تخريب شد. سياوش شاملو پيرامون جزئيات اين حادثه به شرق گفت: «نيمه شب ۱۱ فروردين حدود ساعت ۱ تا ۵/۱ بامداد مقبره احمد شاملو شاعر ملى كشورمان را با ديلم از جا كنده اند و چند متر دورتر برده اند و با پتك خرد كرده اند. مسئول آستان امامزاده طاهر روز بعد از اين اتفاق با من تماس گرفتshamlou و ضمن عذر خواهى گفت كه سنگ قابل ترميم است و فقط دو ترك برداشته است اما كسانى كه همان روز سر مزار رفتند گفتند كه سنگى باقى نمانده و قطعات آن در جاهاى مختلف امامزاده پخش شده است.» سياوش شاملو در ادامه مى گويد كه تنها امضاى شاملو روى سنگ قبر گيرش آمده كه آن را هم با خود به خانه برده است. خانواده شاملو تاكنون چهار بار سنگ مزار اين شاعر را عوض كرده اند و با اين اتفاق جديد سيروس شاملو مى گويد كه ديگر سنگ مزار را عوض نخواهد كرد: «بگذاريد مردم ما شاعرى داشته باشند كه قبرش سنگ ندارد.» از او پيرامون پيگيرى هايى كه براى شناسايى اين افراد انجام داده است مى پرسيم و مى گويد كه در طول اين سال ها هيچ گاه به سراغ مراجع قانونى براى پيگيرى اين حادثه نرفته است چرا كه معتقد بوده به نتيجه اى نخواهد رسيد. در مورد اتفاق اخير هم مى خواسته بعد از تعطيلات از طريق مسئول آستان امامزاده طاهر پيگيرى كند كه به او اطلاع داده اند اين مسئول عوض شده است. اين اتفاق در طول اين سال ها هميشه در فروردين ماه رخ داده است و وقتى از سياوش شاملو مى پرسيم كه انتخاب فروردين از سوى اين افراد دليل خاصى دارد، مى گويد: «دليل خاصى نمى بينم. انگار فقط مى خواهند كه ما از بهار حظ نبريم.» روز گذشته پيگيرى هاى خبرنگار شرق براى گفت وگو با مسئولان آستان امامزاده طاهر در مورد اين اتفاق بى نتيجه ماند.

ـــ تو کجایی؟shamlou

در گستره ی بی مرز این جهان, تو کجایی؟

ـــ من در دوردست ترین جای جهان ایستاده ام : در کنار تو

ـــ تو کجایی؟

در گستره ی ناپاک این جهان

توکجایی؟

ـــ من در پاک ترین مقام ایستاده ام : بر سبزه شور این رود بزرگ که می سراید    برای تو .

(احمد شاملو)

برگرفته شده از روزنامه شرق

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 فروردین1385ساعت 0:49 قبل از ظهر  توسط هومن  | 

دوستان عزیز سلام.

امروز تصمیم دارم دو نفر از هنرمندان جوان ایرانی رو به شما معرفی کنم. یکی از این عزیزان یاسمن جان از ایران و دوست دیگه زهرا جان از کانادا هستش. یاسمن شعر و هنر رو به واسطه حضور در یک خانواده هنرمند و دانشمند به خود آموخته و زهرا هم به واسطه علاقه شخصی از دوران بچگی شروع و هم اکنون هم دانشجوی رشته هنر در دانشگاه کالگری است.

خلاصه من فکر می کنم که هر ایرانی به وجود افرادی مثل این دو هنرمند افتخار خواهد کرد .

یکی از اون شعر های ناب یاسمن که به طور اختصاصی برای ما فرستاده و یکی از آثار دوران دبیرستان زهرا به اسم همدم رو انتخاب کردیم که شما رو با هنر این دو ایرانی بیشتر آشنا کنه.

آينه وار  در كفتhamdam
مست و خراب ميشوم
تا به نگاه ميرسم
گريه يه  خواب ميشوم
در پس پر زه گوهرت
عشق كفاف ميدهد   
 
در ره روي پاك تو
زورق  ناب ميشوم
پاك و زلال همچو گل
ترمه يه چشم مست تو
نقش نما چو آينه
وصله يه ماه ميشوم
ماه شدي لياقتم
نيست ستاره بودنم
خداي  من مرا بخوان
كه آب صاف ميشوم
گر به  خدا ميرسم
جسم مرا تو نيست كن
روح اگر زه من كني
حباب  آب ميشوم
آينه ام  چوآاينه
زمانه  با تو بودنم
باز به تاب نور تو
 قطره يه  آب ميشوم
 
در ادامه یاسمن این متن رو فرستاده بود که عیناً در زیر آورده شده :
 
ey khodaye  mehrban , az to motshakeram ke be man in tavan ra dadi ke gozashtera harchand shirin bood be daste faramooshi besparam, gozashteyi ke ba tamame shirin boodanash barayam yad avare ghamhaye penhayiye  bastareye zehnam bood, va shayad moroore an khaterate shirine azab avar, nemigozasht  cheraghhaye  edameye jadeyi ra ke ta abad bayad oo ra be peymayam , bebinam. sepidiye zood gozare dorane shirine no javani , az zendegi baraye man yek shekaste koochak sakhte bood,va to boodi ke nagzashti ta abad jadeye  ayande ra dar tarikio zolmat separi konam, sobh ra be man arzani dasti, kash mishod dastane por mehrat ra boose zanam

البته امیدوارم که این دو هنرمند با فرستادن کارهای دیگرشون در آینده به ما افتخار لذت بردن بیشتر از هنرشون رو بدن.

به امید روز های زیبای آینده.....

+ نوشته شده در  شنبه 19 فروردین1385ساعت 1:11 قبل از ظهر  توسط هومن  | 

مقدمه جنجال بر انگيز ديوان حافظ

حافظ راز عجیبی است!

به راستی کی است این قلندر یک لاقبای کفرگو که در تاریک ترین ادوار سلطه ریاکاران زهد فروش ,در ناهار بازار زاهد نمایان و در عصری که حتّا جلادان آدمی خوار مغروری چون امیر مبارزالدین محمد و پسرش شاه شجاع نیز بنیان حکومت آن چنانی خود را بر حد زدن و خم شکستن و نهی از منکر و غزوات مذهبی نهاده اند یک تنه وعده ی رستاخیز را انکار می کند, خدا را عاشق و شیطان را عقل می خواند و شلنگ انداز و دست افشان می گذرد که :hafez

 این خرقه که من دارم در رهن شراب اولا.

و این دفتر بی معنی غرق می ناب اولا!

کی است این آشنای ناشناس که چنین رودررو با قدرت ابلیسی شیخان روزگار دلیری می کند که:

پیر مغان حکایت معقول می کند

معذور ام ار محال تو باور نمی کنم!

یا تسخیر زنان می پرسد:

چو طفلان تا کی ای زاهد, فریبی

به سیب بوستان و جوی شیرم؟

 

به راستی کی است این مرد عجیب که با این همه,حتّا در خانه ی قشری ترین مردم این دیار نیز کتابش را با قرآن و مثنوی در یک تاقچه می نهند, دست آلوده به سویش نمی برند و چون برگرفتند هم چون کتاب آسمانی می بوسند و به پیشانی می گذارند, سروش غیب می دانند و سرنوشت اعمال و افعال خود را با اعتماد تمام به او می سپارند؟

کی است این کافر که چنین به حرمت در صف پیغمبران و اولیاءالله می نشانندش؟

 

برگرفته شده از حافظ شیراز به روایت احمد شاملو که در  اوسط ِ  دهه‌ی ِ  ۵۰  منتشر  شد که حاوي ِ  مقدمه‌ی ِ  جنجال‌برانگيزی  بود.   اين  کتاب  بعد  از  انقلاب  سال‌ها  با  قيمت ِ  ارزان  منتشر  شد  اما  آن  مقدمه  تا  کنون  اجازه‌ی ِ  انتشار  پيدا  نکرده‌است. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 فروردین1385ساعت 1:19 قبل از ظهر  توسط هومن  | 

13 به در امسال

امیدوارم که ۱۳ به در به همه خوش گذشته باشه. تا اونجا که من یادمه این روز به من زیاد خوش نمیگذشت چون آخرین روز تعطیلات بود. اما حالا که اومدم اینجا فهمیدم که ای دل غافل اینجا یک روز هم تعطیل نیست!!!

خلاصه من امروز یرای ۱۳ به در رفتم Edinburgh Castle . نمی دونم تو این روز موزه رفتن نحصی سال رو به در می کنه یا نه ؟ اما امسال دیگه اینجوری شد.

خیلی جای قشنگی بود. واقعآ لذت بردم . تمام شهر از اون بالا معلوم بود .  اما اگه بی انصافی نکرده باشم یک کاخ سعداباد می ارزه به صد تا از این قلعه ها. اینجا همش قلعه هست من که تا حالا کاخی ندیدم!!! نمی دونم پادشاهاشون کجا زندگی می کردن؟؟؟

حیف که یادم رفت با خودم دوربین ببرم ولی این عکس یک نمای کلی از قلعه رو نشون می ده.

Edinburgh Castle

امیدوارم که سال دیگه ۱۳ به در رو تو ایران پیش پدر و مادرم باشم.

در هر دشتي که لاله‌زاري بوده‌ست                   از سرخي خون شهرياري بوده‌ست 
هر شاخ بنفشه کز زمین میرويد                     خالي است که بر رخ نگاري بوده‌ست
 
(خیام نیشابوری)

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 فروردین1385ساعت 1:35 قبل از ظهر  توسط هومن  | 

امروز

madaram

 باز هم سلام.....اما ایندفعه یه ذره متفاوت.....الان نسبت به دیروز حالم خیلی بهتره و این همه اش برای محبت های دوستان عزیزی مثل امیر حسین (همون سوپروایزری گه گفتم یک ماه پیش اینجا رو ترک کرد!!) و رایحه عزیز از بلژیک و یاسمن جان از ایران و خود علی که به تازگی عزم رفتن کرده و از همه مهمتر خانواده خوبم در تهران که همیشه پشت و پناهم بودن...

 دگر بارَِِِِت چو بینم شاد بینم       سرت سبز و دلت آباد بینم

این شعری بود که رایحه عزیز برام نوشته بود ( ازش خیلی ممنونم ).

آدم ها بالاخره از همه جا گذر می کنن وپایان هر گذر شروع یک راه تازه است.

این جمله زیبا و پر مفهوم رو هم یاسمن جان برام نوشته بودن ( ازش خیلی ممنونم ).

یک عکس هم از برادر عزیزم که اون هم سال دیگه داره برای ادامه تحصیل میره فرانسه و همیشه به یادش هستم و هیچ وقت از جلو چشمم دور نمیشه انتخاب کردم (براش بهترین آرزو ها رو دارم ).

ALi

اما یه تشکر دیگه هم از محمد که با پیشنهاد درست کردن این وبلاگ باعث شد که من با این همه دوست جدید آشنا بشم.

+ نوشته شده در  شنبه 12 فروردین1385ساعت 11:39 قبل از ظهر  توسط هومن  | 

اتفاق امروز

سلام

امروز یک خبر ناخوشایند داشتم که خیلی ناراحتم کرد و الان خیلی احساس خستگی می کنم.

چند وقت پیش یکی از اساتید ایرانی اینجا که به نوعی سوپروایزر من هم می شد ( اینجا هر دانشجوی دکترا ۳ تا سوپروایزر داره!!!)  تصمیم گرفت که اینجا رو ترک کنه .اون موقع خیلی ناراحت شدم البته برای خودم که تنها تر می شم.

امروز هم یکی دیگه از دوستام به اسم علی که او هم مثل من برای دوره دکترا اومده بود همین تصمیم رو گرفت و همین باعث شد که خیلی احساس سنگینی کنم.

شما هم برام دعا کنین که موفق شم چون فکر کنم تصمیم بزرگیه دور از خانواده در یک کشور غریب زندگی کردن.

امیدوارم که خدا به من قدرت تحمل سختی ها رو بده.

hooman

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 فروردین1385ساعت 9:53 بعد از ظهر  توسط هومن  | 

چرا من هم وبلاگ نویس شدم؟

  اي دوست بيا تا غم فردا نخوریم                     وين يکدم عمر را غنيمت شمريم 
   فردا که ازين دير فنا درگذريم                       با هفت هزار سالگان سر بسريم 
                                       (خیام نیشابوری شاعر مورد علاقه من)

خیلی دوست داشتم درباره ی خودم همون اول یک متن بگذارم و توضیح بدم که چجوری من هم به جمع وبلاگ نویس ها در اومدم. اما فرصت نشد وچون تایپ فارسی من هم خیلی ضعیف هست این مسأله یه مدت به تعویق افتاد.

من اسمم هومن هست و حدود ۲ ماه هست که از ایران برای ادامه تحصیل به اسکاتلند اومدم . واقعیت اینه که من رشته تحصیلیم مهندسی شیمی و مهندسی نفت هست و هیچ ربطی به شعر و ادب و هنر نداره ولی از بچگی به خاطر وجود مادر عزیزم و پدربزرگ مهربانم که الان یک مدت هست ندیدمشون به شعر و نوشته های هنری علاقه مند شدم البته هیچ وقت هنرمند نبودم ولی هنرمند ها رو خیلی دوست داشتم .

خلاصه اینجا اوایل خیلی بهم سخت گذشت اما به لطف خانواده ی مهربانم و دوستان عزیزم که همیشه مدیونشون هستم اون دوران اولیه رو گذروندم و فکر کنم که برام بودن در اینجا وسعی برای رسیدن به هدفم آسون تر شده.

تااینکه دوست عزیزی که واقعا حق بزرگی به گردن من داره بهم پیشنهاد کرد که مثل او وبلاگی درست کنم و خاطراتم رو توش بنویسم و او کسی جز محمد بازارگان  نبود .(البته با دیدن وبلاگ او خواهید فهمید که محمد یک نویسنده قهار هستش)

اما هدفم از درست کردن این وبلاگ پرداختن به موضوعاتی بود که تا به حال فرصت نکرده بودم در موردش زیاد وقت بگذارم وشاید الآن فرصت خوبی باشه که بتونم بهش بپردازم و البته شاید هم ثبت خاطراتم در اینجا. خوشحال می شم هر جایی رو که احساس کردین اشتباه می کنم بهم تذکر بدید.

و این هم یک عکس از من و محمد تا در فرصت های دیگه در مورد سایر دوستانم هم بیشتر توضیح بدم.

mohammad

 راستی  حتما می دونید که من کدومم؟

يک چند بکودکي باستاد شديم                يک چند به استادي خود شاد شديم 
پايان سخن شنو که ما را چه رسيد           از خاک در آمديم و بر باد شديم
 

این رباعی رو هم به یاد اون زمان که تو ماشین با محمد اشعار بازخوانی شده خیام رو با صدای احمد شاملو گوش میکردیم (یادته؟ ای کاش اون کاست رو اینجا هم می شد پیدا کرد)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 فروردین1385ساعت 1:36 قبل از ظهر  توسط هومن  | 

روز خورداد از ماه فروردين زادروز اشوزرتشت اسپيتمان

 

اندیشه نیک           گفتار نیک          کردار نیک

zartosht

 

زردشت را نخستين پيامبر يكتاپرستي جهان مي دانند. سال و محل تولد وي به روشني مشخص نيست، اكثر پژوهشگران معتقدند كه تولد او سده هجدهم پيش از ميلاد يا سده ششم پيش از ميلاد بوده است.

 اشوزرتشت در زماني چشم به جهان گشود كه زندگي آرياييان در مرحله گذر از شباني و تخته قاپوئي بود و آيين‌هاي مهرپرستي و زوانيسم و هوشنگي،‌ خورشيد و زمان و آب و ديگر آفريده‌هاي اهورامزدا را خدايان و در نتيجه تاثيرگذار در سرنوشت خويش مي‌پنداشتند و روحانيان‌شان كه «كرپن‌ها» و «اوسيج‌ها» ناميده مي‌شدند، به كمك «كاوي‌ها» كه رهبران سياسي و اجتماعي ايشان بودند، از احساسات مردم ساده دل سود برده بهره‌كشي مي‌كردند و به راحتي به حقوق ديگران تجاوز مي‌كردند و به قول پيامبر جهان را به سوي تباهي مي‌كشاندند.

 در روايت ها آمده است:« دوغدو مادر زردشت بود. دوغدو با پوروشسب، پتيريترسب، پيوند زناشويي بست. پوروشسب، ساقه هومي را كه فروهر زردشت در آن بود را بريد و به دوغدو سپرد. دوغدو آن را كوبيد و با شير گاو كه جوهر تن زردشت در آن بود، آميخت و بدينگونه فروهر و جوهر تن زردشت با هم يكي شدند. پوروشسب و دوغدو اين شير آميخته به هوم را نوشيدند. از هم آغوشي آنان كه علي رغم مخالفت ديوان انجام گرفت، نطفه زردشت بسته شد.» سه روز به تولد زردشت مانده خانه پوروشسب پر نور شد و از همه خانه نور برمي خواست. بزرگان ده گمان كردند كه ده آتش گرفته است. به هراس افتادند و فرار كردنند. بعد از چندي آنها فهميدند كه ده را آتش نگرفته است، بلكه در خانه پوروشسب مرد شكوهمندي زاده شده و اين روشني از فره اوست. مي گويند هنگام تولد در روز خرداد، روز ششم ماه فروردين، زرتشت خنديد. از پانزده سالگي تا سي سالگي، دوران كمال انديشه و فضل و پارسايي زردشت بوده و در اين فاصله زماني، او ازدواج كرد. زماني كه زردشت چهل ساله بود، براي تبليغ دين به دربار گشتاسب روانه شد و او را به دين اهورامزدا خواند.

 اما در اين ميان شاه فريب بدخواهان را خورد و زردشت را به زندان افكند. زرتشت در 77 سالگي درگذشت. وفات او يازدهم ماه دي بود. در روايت هاي ديني آمده است كه وي را تور برادروش به قتل رساند.

او به مردم می فرمود: «آن نيكي ستودني است كه در پرتو راستي و شادي به بار نشيند.»

امسال سال ۳۷۴۳ دینی زرتشتیان و سال 7026 میترایی و سال 1384 خورشیدی است .

از سایت های ارزشمند برای پیدا کردن اطلاعات بیشتر می توان به نشریه الکترونیک زرتشت اشاره کرد.

بر گرفته از خبرگذاری میراث فرهنگی

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 فروردین1385ساعت 10:21 بعد از ظهر  توسط هومن  | 

بیست و دوم اسفند : به نام او كه قضاوت مي كند

sharif

سلام.

این مدت خیلی دوست داشتم در باره ی واقعه ی بیست و دوم اسفند در دانشگاه شریف بنویسم. آخه هر چه که باشه من هم ورودی ۸۰ شریف هستم و هنوز خودم رو شریفی می دانم. اما دیدم در این مورد مطالب زیادی نوشته شده برای همین بهتر آن دیدم که خوانندگان عزیز را به تعدادی از این وبلاگ ها رجوع دهم.

تعداد بسیار زیادی عکس برای دوستانی که می خواهند واقعه را به صورت تصویری دنبال کنند در وبلاگ تصاویر دانشگاه شریف آورده شده است وهمچنین در وبلاگ بیست و دوم اسفند، دانشگاه صنعتي شريف  دوستان دانشگاه شریف نظرات خودشان را مرقوم کرده اند البته لینک های بسیار زیادی در این وبلاگ جمع آوری شده که در صورت علاقه مندی می توان دنبال کرد.

در ایجا دور از قواعد دموکراسی دیدم که از وبلاگ لباب که از موافقان به خاک سپاری شهدا در دانشگاه هست اسمی نبرم.

نظرات انجمن اسلامی دانشگاه و همچنین وبلاگ در خور من ایرانیم در کنار لوتی می تواند جمع بندی مناسبی در اختیار خوانندگان قرار دهد.

و البته یک رویداد بد دیگر در آن روز را هم در اخبار شریف می توان خواند.

 sharif

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 فروردین1385ساعت 1:38 بعد از ظهر  توسط هومن  | 

هفت سین

تاریخ ِ آغاز ِ مراسم باشکوه عید نوروز به جمشید شاه بازمی گردد. او که در زمان سلطنت در آبادانی ِ ایران و آسایش خاطر ِ مردم از هجوم بیگانگان ، نقش بسیاری داشت. روزی سفر یا در واقع معراجی با تخت زرینش به آسمان ( بسوی خورشید ) داشت ، پس از بازگشت دین را تجدید و آن روز را (( نوروز)) نامید.
این گاهنبار ( جشن ) ( که از آن در گاتهای زرتشت نامی برده نشده و تنها در یکی از یشتها بنام فروردین یشت ، ذکر و ستایش این گاه نگاشته شده ) پس از جمشید شاه سال به سال بر اهمیت و فراگیری آن افزوده شد.
در زمان هخامنشیان و ساسانیان نوروز بعنوان سنتی فراگیر و بسیار باشکوه چه در دربار شاهان و چه در خانه های مردم عامه ( نه فقط زرتشتیان ) اجرا می شده.
با هجوم قوم عرب و نفوذ فرهنگ اسلامی و تطبیق فرهنگ ایران ِ زرتشتی با اسلام ، برداشتهای اسلامی از سنتهای ایرانی از جمله نوروز صورت گرفت. از آنجمله از زبان و قلم اندیشمندان اسلامی رفت که : خداوند حضرت آدم را در اول فروردین آفرید و پیامبر گرامی اسلام ، حضرت علی (ع) را در این روز در دشت غدیرخم به امامت و ولایت معرفی کرد و ...
به این ترتیب نوروز و صدها سنت اصیل ایرانی به مدد فرهنگ تطبیقی و التقاطی ِ خاص ایران به سنتهای اسلامی وارد شد.
در طی سالیان پر فراز و نشیب ِ تاریخ ایران کوششهایی یا از روی دشمنی یا نادانی و یا درد دین (!) برای کمرنگ کردن و بی اهمیت جلوه دادن نوروز صورت گرفت. بنابر نمونه ، امام محمد غزالی در کیمیای سعادت سفارش می کند که : (( ایرانیان ، جشن ِ نوروز و سده را نگیرند! چراغانی نکنند! لباس ِ نپوشند! حتی عزاداری کنند تا مجوس از بین برود!! ))
اما انگار این افکار منور و انقلابی (!) کمی زیادی انقلابی بود ، چون هیچگاه اجرا نشد!
و امروزه نیز اگرچه از تشریفات بسیار و تنوعات قومی ِ نوروز کاسته شده اما بنظر می آید جشن مبارک نوروز را دیگر کسی نمی تواند از ایران جدا کند. حتی اگر افراد و مسئولانی نادان ، احمقانه عنصر هویت ملی را مقابل ِ هویت مذهبی ایرانیان قرار دهند و ملیت را خطری برای دیانت ِ نیم بند!!
اسطوره ها ، رسوم و فلسفه ی آنها :
نیاز به تولدی دوباره ، پاک شدن از آلودگی ها و اشتباهات ِ گذشته و شروع ِ یک زندگی ِ نو در وجود آیین زرتشت و ایران ِ باستان بصورت اعتقاد به یک نقطه عطف خاص یعنی آفرینش متمرکز شده است.
طبیعت پس از گذران ِ دوره ای سرد و بی محصول ، با آغاز بهار زنده شده و در واقع آفریده می شود. ( در اسلام و همچنین عرفان ِ اسلامی موضوع خلق مدام ، منطبق با این عقاید ایران باستان است ) انسان نیز باید بعنوان یکی از مخلوقین ِ الهی سعی کند همراه طبیعت به رستاخیز برخیزد.
ماه فروردین را ماه ِ فَروَهَرها یا فَروَشی ها می نامند. و آن عید اموات است. درین ماه بدلیل رستاخیز ( نو شدن ِ موقت دنیا ) پرده ی میان زنده گان و مردگان به کناری رفته و ارواح ِ نیک ِ درگذشتگان به ملاقات ِ زندگان می شتابند. رسم معروف قاشق زنی ، نیز از همین اعتقاد نشات می گیرد. ارواح ِ نیک بصورت افرادی که رویشان پوشیده ست به پشت در خانه های زنده ها آمده و زنده ها نیز به آنان به رسم یادبود و برکت هدیه ای می دهند. و نیز تمیز کردن خانه ها و روشن کردن چراغها و شمعها در زمان تحویل سال برای رضایت خاطر و هدایتِ فرورها ست.
در روز ابتدای فروردین ، که بنام ِ پاک و برکت دهنده ی اهورامزدا( خدای پاک ) مزین شده است ، خورشید وارد برج حَمَل شده و جهان از نو آفریده می شود.
ایرانیا قدیم برای استقبال از سبزی ِ بهاران ، 25 روز مانده به فروردین بر 12 ستون ِ خشتی یا سنگی سبزه می کاشتند. ( 12 ستون ، اشاره به اعتقاد ِ کهن ِ قرار گرفتن ِ جهان بر روی 12 ستون )
ششمین روز ِ فروردین که بنا به نظرات بسیاری محققان و موبدان زرتشتی ، سالروز تولد زرتشت اسپنتمان است ، به نوروز ِ بزرگ معروف است. (( آورده اند که در بامداد ِ آن روز به کوه ِ بوشنج شخص ِ خاموشی که دسته ای از گیاهان ِ خوشبو در دست دارد ساعتی نمایان است ، سپس پنهان می شود و تا سال ِ دیگر در همین هنگام دیگر نمایان نمی گردد.
و نیز در این روز مردم به یکدیگر آب می پاشند و دلیل ِ آن همان خود شستن و پاکیزگی ست.
پارسیان در تمامی روزهای فروردین خانه های خود را چراغانی کرده و چوبهای خوشبو می سوزانند و شمع ها را روشن نگاه می دارند.
خوانچه ای پهن می کنند که بر آن هفت چیز که نامشان با حرف ِ سین شروع شده باشد می گذارند ( هفت سین ). مانند :
سبزه : نمودار ِ گلهای زیبا و زینتی ، سرسبزی و خرمی . سیب : میوه ای بهشتی و نماد ِ زایش . سمنو : از جوانه ی گندم ، نمود رویش و برکت . سنجد : بوی برگ و شکوفه ی آن محرک ِ عشق و دلباختگی ست. و ...
آینه و شمع بر سر سفره هفت سین نیز نماد ِ نور و روشنایی و شفافیت است. معمولا تخم مرغ نیز بر سر سفره ی هفت سین هست که نماد ِ نطفه و باروری و زایش است. نیز در اساطیر ِ ایران ، جهان ، تخم مرغی شکل است ، آسمان چون پوسته ی تخم مرغ و زرده اش نمودگار زمین است. ماهیِ زنده نیز نماد سرزندگی و شادابی ست.
... و هزاران فلسفه و رسوم متفاوت که در گوشه و کنار ِ ایران عزیزمان پراکنده ست . در بعضی از کشورهای شرق آسیا مانند چین ، هند و پاکستان نیز هر ساله مراسمی شبیه به نوروز انجام می شود.
و اما ، حکایت نوروز نه حکایت ِ چسبیدن ِ متعصبانه به سنتها و نه پان ایرانیست شدن است بلکه فراگیری و عمل به فلسفه ی نو کردن ِ افکار و دلهایمان است و چه چیزی بهتر از آن که تمام اشتباهات گذشته را به خداوند همواره بخشنده بسپاریم و با روحی آزاد و آزاده  زندگی کنیم

 haft sin

بر گرفته شده از وبلاگ کوچکترین جامعه ی اینترنتی ایرانیان

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 فروردین1385ساعت 0:53 قبل از ظهر  توسط هومن  | 

آب و هوای نقاط مختلف ایران

گفتم شاید مثل من دوست داشته باشید بدونید هوا تو ایران چجوریه؟

+ نوشته شده در  شنبه 5 فروردین1385ساعت 2:34 قبل از ظهر  توسط هومن  | 

شروع سال نو با حافظ

 

hafeze shirazy


الا يا ايها الساقی ادر کاسا و ناولها
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها

به بوی نافه‌ای کاخر صبا زان طره بگشايد
ز تاب جعد مشکينش چه خون افتاد در دل‌ها

مرا در منزل جانان چه امن عيش چون هر دم
جرس فرياد می‌دارد که بربنديد محمل‌ها

به می سجاده رنگين کن گرت پير مغان گويد
که سالک بی‌خبر نبود ز راه و رسم منزل‌ها

شب تاريک و بيم موج و گردابی چنين هايل
کجا دانند حال ما سبکباران ساحل‌ها

همه کارم ز خود کامی به بدنامی کشيد آخر
نهان کی ماند آن رازی کز او سازند محفل‌ها

حضوری گر همی‌خواهی از او غايب مشو حافظ
متی ما تلق من تهوی دع الدنيا و اهملها

+ نوشته شده در  شنبه 5 فروردین1385ساعت 1:32 قبل از ظهر  توسط هومن  | 

سال نو مبارک

با نام خداوند ایران زمین  این بخش از دفتر زندگیم آغاز می کنم.

سال نو بر همه ایرانیان و ایران دوستان مبارک باد.

به امید روزی که بعد از اتمام درسم به کشور عزیزمان ایران برگردم.


 

+ نوشته شده در  شنبه 5 فروردین1385ساعت 0:58 قبل از ظهر  توسط هومن  | 

 
مدل لباس