تبليغاتX
آفتاب شرقی
سلام سلام

میگم اینجا چه گرمه؟؟؟؟؟اما خیلی حال میده......................قبول دارین؟؟؟؟

جاتون خالی با چند تا از بچه ها پریروز رفتیم توچال از گرما سوختیم

 

+ نوشته شده توسط هومن در یکشنبه 25 تیر1385 و ساعت 6:10 بعد از ظهر |
عزیزان سلام

امروز فقط میخوام از همه شما تشکر کنم. وظیفم بود که قبل از اینکه برم ایران و شاید برای مدتی نتونم زود به زود آپ کنم از همه شما به خاطر محبت هاتون تشکر کنم................هیچ وقت فکر نمیکردم وبلاگ نویس به این شکل بشم..............الان واقعا از بودن تو این دنیای مجازی با شما عزیزان بسیار خوشحالم از لذت میبرم...............

جای دوستای عزیزی که بهم گفته بودن رو تو ایران براشون خالی میکنم

به امید دیدار مجدد و با بهترین آرزو ها

کادوی جاسا هم آماده است با مراجعه به دفاتر پستی در سراسر کشور میتونه دریافتش کنه...

Bye Bye

+ نوشته شده توسط هومن در جمعه 16 تیر1385 و ساعت 10:48 بعد از ظهر |
دوستان سلامaaftab

امروز داشتم با یکی از دخترای دانشکده که هفته پیش رفته بود کشورش و تازه برگشته بود حرف میزدم و اینکه من هم دارم تا دو هفته دیگه برمیگردم ایران, که ازش پرسیدم تو کشورت بودی چی کارا کردی؟

شروع کرد توضیح دادن که رفته تو مراسم عروسی دوستش که یک هفته جشن گرفته بودن و همش میرفته لب دریا شنا میکرده و.................که یهو ازم پرسید شما هم تو ایران میرین تو دریا شنا کنین؟

گفتم آره خوب معلومه که میریم

گفت آخه پس خانوما حتما با لباس میرن تو آب؟

من که نمیدونستم چه جوری باید توجیهش کنم گفتم نه...............اونا یه ذره اون ور تر میرن تو آب ...... و مثل همه جای دنیا ولی فقط جدا جدا

حالا مگه ول میکرد؟ گفت آخه من تو یه عکس دیدم که زن های ایرانی با لباس و روسری میرن تو دریا

خلاصه سرتونو درد نیارم کچلم کرد تا دست از سرم برداشت...........

حالا مسابقه امروز چیه؟؟؟؟(خیلی وقت بود سوال طرح نکرده بودم!!!!)

شما اگه جای من بودین چجوری این مساله رو براش توجیه میکردین ؟؟؟

 

امیدوارم که شما هیچوقت تو چنین موقعیت های سختی قرار نگیرین  

+ نوشته شده توسط هومن در یکشنبه 11 تیر1385 و ساعت 0:32 قبل از ظهر |
عزیزان سلام

نمیدونم چجوری میشه از بابت اینهمه محبت تشکر کرد...............حیف که اگه بخوام به اسم, از تک تک دوستانی که لطف کردن و با محبت تمام, تولدم رو تبریک گفتن تشکر کنم یه مقاله بلند و بالا میشه...

از همین رو فقط به شعری که مادر عزیز تر از جانم از ایران برام فرستاده و متنی رو که یاسمن عزیز برام تو وبلاگش گذاشته اشاره میکنم:

      هزار شکر, که دیدم بکام خویشت باز                    ز روی صدق و صفا گشته با دلم دمساز

اگر چه حسن تو از عشق غیر, مستغنی است                 من آن نیم که از این عشقبازی برایم باز

        امید قد تو میداشتم ز نجات بلند                              نسیم زلف تو میخواستم ز عمر دراز

و متن زیبای یاسمن جان:hooman

پرده ها بالا بود
از پشت درختان بيد به دنبال يك نگاه آشنا مي گشتم
واي بر من كه جنگل انتها ندارد
بايد چشم به آسمان دوخت ،گر چه آسمان هم انتها ندارد
كاش ميشد طاق هفتم را ديد ، اما چه كنم كه دنياي ابرها و چشم من هم انتها ندارد
چشمها را بستم
و ديدم
با اينكه ميدانم قلب من انتهايي ندارد
اما دل مي بيند چيزي را كه چشم نمي بيند
من حضور يك حامي را احساس ميكنم
حضور او را كه براي يافتن و ديدنش نه چشمي ميخواهم و نه پله پله بايد تا آسمان هفتم رفت
زيرا كه...

حضور او...

انتهايي ندارد...

یک بار دیگه از همه ممنمونم که من رو با اینکه ازتون به صورت فیزیکی دورم تنها نگذاشتین

به امید دیدارتون و با بهترین آرزو ها

+ نوشته شده توسط هومن در یکشنبه 4 تیر1385 و ساعت 12:40 بعد از ظهر |