ز کوی یار می آ ید نسیم باد نوروزی از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی
ز کوی یار می آ ید نسیم باد نوروزی از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی

![]()
جشنواره بین المللی ادینبورگ در اسکاتلند که به قولی مهمترین جشنواره هنری جهان محسوب می شود، از اول اوت آغاز شده و تا اول سپتامبر میزبان مهمانان خود از سراسر جهان است، تا در شب پایانی با یکی از بزرگ ترین آتش بازی های اروپا به کار خود پایان دهد.
شاید در روز یکشنبه، ۲۴ اوت ۱۹۴۷ که اولین دوره جشنواره بین المللی ادینبورگ برای فراموش کردن خرابی های جنگ دوم جهانی آغاز به کار کرد، کسی گمان نمی برد که روزگاری این شهر بخاطر این جشنواره، شهره خاص و عام شود و توریست های زیادی را از سراسر اروپا میزبانی کند.
امسال هم به مانند هر سال، شهر حال و هوای هنری خاص خودش را دارد. در هر ساعتی از شبانه روز می توان هزاران نفر را در سطح شهر دید که یا از سالن های اصلی جشنواره بیرون می آیند یا شاهد نمایش های خیابانی هستند که جوانان پر شر و شوری که هنوز هنرشان در بخش های رسمی جشنواره جایی ندارد، در گوشه ای از خیابان اصلی اجرا می کنند.
"High Street" ادینبورگ، با انبوه نمایش های خیابانی، خود به بخش حاشیه ای مهمی در طول جشنواره بدل شده است.
فکر نمی کنم در هیچ نقطه ای از دنیا بجز ادینبورگ در ماه اوت، بتوان از صبح تا نیمه های شب- و گاه حتی تا صبح روز بعد به تماشای کنسرت، تئاتر، فیلم، باله و اپرا نشست.
علاوه بر جشنواره هنری اصلی که "جشنواره بین المللی" نام دارد، جشنواره های دیگری هم به طور جداگانه با موضوعات مانند فیلم،کتاب،هنرهای تجسمی،موسیقی جاز و بلوز وجشن نظامی خالکوبی برگزار می شود.
در بخش جنبی(fringe) نیز صدها نمایش و کنسرت جداگانه در سالن های مختلف شهر برپاست، همه چیز برای یک جشن بیکران مهیاست.
برگرفته از وبلاگ بی بی سی
![]()
این جشنواره، پس از بی توجهی دو سال گذشته اش به هنر ایران، نمایشی از آتیلا پسیانی و ویدئو- چیدمانی از عباس کیارستمی را برای بخش اصلی خود برگزیده است.
از عموهايت![]()
نه به خاطر آفتاب نه به خاطر حماسه
به خاطر سايه ی بام کوچکش
به خاطر ترانه ئی
کوچک تر از دست های تو
نه به خاطر جنگل ها نه به خاطر دريا
به خاطر يک برگ
به خاطر يک قطره
روشن تر از چشم های تو
نه به خاطر ديوارها – به خاطر يک چيز
نه به خاطر همه انسان ها – به خاطر نوزاد دشمنش شايد
نه به خاطر دنيا – به خاطر خانه تو
به خاطر يقين کوچکت
که انسان دنيائی است
به خاطر آرزوی يک لحظه ی من که پيش تو باشم
به خاطر دست های کوچکت در دست های بزرگ من
و لب های بزرگ من
بر گونه های بی گناه تو
به خاطر پرستوئی در باد، هنگامی که تو هلهله می کنی
به خاطر شبنمی بر برگ، هنگامی که تو خفته ای
به خاطر يک لبخند
هنگامی که مرا در کنار خود ببينی
به خاطر يک سرود
به خاطر يک قصه در سردترين شب ها تاريک ترين شب ها
به خاطر عروسک های تو، نه به خاطر انسان های بزرگ
نه به خاطر شاهراه های دور دست
به خاطر ناودان، هنگامی که می بارد
به خاطر کندوها و زنبورهای کوچک
به خاطر جار بلند ابر در آسمان بزرگ آرام
به خاطر تو
به خاطر هر چيز کوچک و هر چيز پاک به خاک افتادند،
به ياد آر
عموهايت را می گويم
از مرتضی سخن می گويم.
لازم به ذکر هست که این شعر بعد از اعدام مرتضی کيوان توسط شاملو سوده شدو خبر دیگر اینکه ماموران انتظامی ايران، با محاصره کردن امامزاده طاهر و گورستان واقع در آن، روزچهارشنبه دوم مردادماه، مانع از برگزاری مراسم هشتمين سالگرد درگذشت احمد شاملو، شاعر نامدار ايرانی، شدند.
روحش شاد و یادش گرامی
سلام به همه دوستان عزیزم
من یک سال بزرگ تر شدم ![]()
نمیدونم واقعا یک سال بزرگ تر شدن خوبه یا بد ! تا اونجا که یادمه همیشه دوست داشتم زود بزرگ بشم. یادمه چندین سال پیش جایی داشتم ثبت نام میکردم و خانم مسئول ازم پرسید که چند سالت هست من فوری جواب دادم که ۱۶ !
که پدرم در ادامه گفتن که ۶ ماه دیگه میشه ۱۶ !
اون خانم در جواب گفت که پسرم برای بزرگ شدن خیلی عجله نکن ! و من الان تازه دارم معنی حرفش رو میفهمم ! یک سال دیگه من به آخر مدتی که به من داده شده نزدیک تر شدم !همیشه دوست داشتم به عقب نگاه کنم و ببینم که چیکار کردم و چه کاری رو نتونستم انجام بدم یا فرصتش پیدا نشده !
اما چیزی رو که نمیتونم چشمم رو به روش ببندم دوستای خوبی بود که تو این مدت پیدا کردم ! یاده پدرم همیشه بهم سفارش میکردن که سعی کن تا میتونی دوستای خوب بیشتری برای خودت پیدا کن و هر چی هم که داشته باشی باز کمه ! جشن تولد در کنار دوستانی که تو رو فقط به خاطر خودت دوست داشته باشن خیلی احساس خوبی رو به آدم میره ! میخواستم از همه دوستان عزیز که به من لطف کردم و من رو به یاد داشتن تشکر کنم. برای تبربک ها , کادو های دوست داشتنی , کارتهای تولد و حتی کیکی که سرم رو توش فرو کردید ! ![]()
میگم یک سال پیرتر شدن در کنار دوستای عزیزی مثل شما زیاد هم بد نیستا ! ![]()
یادم میاد زمانی که اومدم اینجا طبق قولی که به مادرم داده بودم دفتر خاطراتی از اتفاق های روزانه برای خودم درست کرده بودم. تا ۶ ماه اول شاید هر روز هر چیری که تو ذهنم میگذشت رو مینوشتم. اما بعد از برگشت اولین سفرم به ایرام این دفتر رو گم کردم تا اینکه دیروز تونستم بین وسایل دفترم پیداش کنم!
همه چیز در اون خیلی برام عزیز بود و اما نوشته ها برایم تلخ !
با خوندم برگ برگ خاطراتم تمام گذشته ای که نه چندان دور اطرافم رو احاطه کرده بود مثل یک فیلم از جلوی چشمم گذشت. از خیلی از بازیگران این فیلم مدت ها بود که خبری نداشتم !
ناگهان متنی رو در این دفتر خاطرات دیدم که هر چتد تلخ بود اما بخشی از گذشته من رو شامل میشد! گوشه هایی از اون رو دوست دارم اینجا بنویسم که برای همیشه ثبت شده داشته باشم. برای درک شرایط حاکم خوب هست که یادآوری کنم که من ۲۲ سال داشتم و برای اولبن بار بود که از خانه و کاشانه ام فرسنگ ها دور شده بودم. این متن در تاریخ ۲۲ فوریه ۲۰۰۶ یعنی تقربیا دو هفته بعد از رسیدنم به اینجا نوشته شده ! ( شاید حتی جاهایی از متن از لحاظ نگارش و ادبیات اشتباه هم داشته باشه اما ترجیح دادم که عین متن اصلی رو در اینجا بنویسم)
نمیدانم کجا هستم؟ من چه کرده ام؟
چرا به ناگهان همه عوض شدند؟ پس پدرم کجاست؟ مادرم کو؟ چرا علی دیگر صدایم نمیکند؟
نکند که در خواب بوده ام؟؟ نکند در خواب هستم؟
پس چرا کسی جوابم را نمیدهد؟؟ من کجا هستم؟
آیا زود ازخواب بیدار خواهم شد؟ آیا زود خواهم دیدمشان؟؟
نمیدانم
نمیدانم ...
خدا با من است ... از این مطمینم ... چون وقتی تنهایم با او صحبت میکنم.
آیا بعدها به این گذشته خواهم خندید؟؟ یا در این خاطرات سردرگم باقی خواهم ماند؟؟؟
ایکاش کسی زنگ نزند امروز ...
دیروز با چند تا از دوستان (علی, مهدی, حمید و صادق) رفتیم دور ادینبرا رو گشتیم. اینجا تازگی هوا خیلی
خوب شده و همه چی مهیا هستش برای یه پیاده روی خوب !
یه روستای کوچک اطراف ادینبرا به اسم دادینگ ستون (Duddingston) هست که در سال ۱۱۲۴ میلادی ساخته شد و قدیمی ترین پاب در اسکاتلند به اسم Sheep's Heid Inn در اون هستش. یه دریاچه بسیار زیبا هم در کنارش هست که زمستون برای اسکی استفاده میشه ! معروف هست که در این روستا به ساختمان ها و آثاری که باقی مونده دست برده نشده و به همون شکل قدیمی خودش حفظ شده.
بعد از یه راه پیمایی طولانی با بچه ها رفتیم فیلم "اسامه بن لادن کجای دنیا هست؟" که یه فیلم کمدی هستش ! داستان جستجوی یک مرد آمریکایی هست که برای اطمینان از امنیت دنیا بعد از به دنیا اومدن اولین فرزند از دوست دخترش به فکر پیدا کردن اسامه بن لادن میفته ! خلاصه از مراکش و مصر گرفته تا عربستان, فلسطین, اسراییل, افغانستان و پاکستان رو میگرده و با آدم هی مختلف صحبت میکنه !
خیلی اتفاق های جالبی در حین این سفر برای این مرد آمریکایی میفته و در نهایت به این نتیجه میرسه که اسامه بن لادن دیگه یک فرد نسیت و یک تز فکری شده ! خلاصه فیلم جالبی بود و من از دیدنش لذت بردم. برام جالب بود اگه به ایران هم میومد و مثل بقیه کشور ها نظر مردم رو در مورد آمریکا میپرسد. به نظرم مردم ایران نظری متفاوت از سایر کشور ها در مورد آمریکا و قضایای مربوط به اون دارن ! حتما سفارش میکنم اگه امکانش بود این فیلم رو تهیه کنید و ببینید.
![]()
شاد و پیروز باشید
سلام به همه دوستای عزیز
امروز حمید قرار بود درباره یک فیلم جدید که نمیخوام اسمش رو لو بدم متنی رو بگذاره که متاسفانه به خاطر یک سفر هنری که ناگهانی پیش اومد به جشنواره تیاتر در والنسیای اسپانیا فرصت نکرد. تو هفته ی گذشته من و علی و حمید یه سر به جشنواره کن در فرانسه زدیم و چند تا مصاحبه تلویریونی با چند تا کانال مشهور داشتیم که امیدوارم باعث نشه بعدا مثل بعضی نماینده های مجلس نتونیم تا یک سال به ایران برگردیم. یه عکس هم از خودمون رو red carpet میگذارم براتون با جرج و الفرد ! خیلی اصرار داشتند که شب بریم با دوستا یه برنامه شام و این حرفا که متاسفانه فرصت نشد. حتما تو سفر بعدی میرم پیششون آخه بچه جرج منو عمو هومن صدا میکنن و زشته اینجوری که بهشون سر نزنم!
![]()
خلاصه منتظر پست استثنایی حمید باشین
شاد باشید و پیروز
دوستای خوبم سلام
امیدوارم که همتون خوب و خوش باشید و سال خیلی خوبی رو شروع کرده باشید. من با پیشنهاد یکی از دوستای خوبم تصمیم گرفتم که یه تغییرات کوچیکی توی نحوه ی به روز کردن وبلاگ داشته باشم. قرار شد که آقا حمید رضا خان ادریس (
) هم به من توی بروز کردن وبلاگ کمک کنه و ما یک سری پست درباره ی سینما و فیلم هایی که میبینیم داشته باشیم. میدونم که ما هیچکدوم کارشناس در بحث سینما نیستیم اما بعضی وقتا خوندن نظرهای غیرکارشناسانه هم خالی از لطف نیست. البته اینم بگم که پستها همگی الزاما سینمایی نیست و گاها پست های با شکل و ساختار گذشته هم میگذارم که یه تنوعی تو کار هم باشه.
اما اگه بخوام حمید رو خیلی مختصر معرفی کنم باید بگم که از اون دوستای عزیزی هستش که افتخار آشناییش رو بعد از اومدن به اینجا پیدا کردم. حمید کارشناسی ارشد در حسابداری و بانکینگ از دانشگاه هریوت وات داره و شروع آشنایی ما از خوابگاه دانشگاه بود! حمید از اون بچه های با استعداد و هنرمند هستش که مطمین هستم ازخوندن پستهاش لذت میبرین. البته باید بگم که حمید سابقه ی وبلاگ نویسی به زبان انگلیسی رو هم داره!
خیلی ممنون میشم که نظراتتون رو هم داشته باشیم از اونجا که مطمینم هستم که کمک بسیار خوبی به ما هستش.
شاد باشید و پیروز
![]()
این هم یه عکس از حمید در حال شکار این انگلیسی های جنایتکار ! ![]()


ای که بوی باران شکفته در هوایت
یاد از آن بهاران که شد خزان به پایت
شد خزان به پایت بهار باور من
سایه بان مهرت نمانده بر سر من
جز غمت ندارم به حال دل٫ گواهی
ای که نور چشمم در این شب سیاهی
چشم من به راهت همیشه تا بیایی
باغ من بهارم بهشت من کجایی
جان من کجایی که بی تو دل شکستم
سر به زانوی غم نهادم به گوشه ای نشستم
آتشم بجان و خموشم چو نای مانده از نوا
مانده با نگاهی به راهی که میرود به ناکجا
ای گل آشنا ٫ بیقرارم بیا
وای از این غم جدایی
وای از این غم جدایی
مرحوم قیصر امین پور
نامه عمر:
از عمر بن الخطاب خلیفه مسلمین به یزدگرد سوم شاهنشاه پارس
یزدگرد، من آینده روشنی برای تو و ملت تو نمی بینم مگر اینکه پیشنهاد مرا بپذیری و با من بیعت کنی. تو سابقا بر نصف جهان حکم می راندی ولی اکنون که سپاهیان تو در خطوط مقدم شکست خورده اند و ملت تو در حال فروپاشی است. من به تو راهی را پیشنهاد می کنم تا جانت را نجات دهی.
شروع کن به پرستش خدای واحد، به یکتا پرستی، به عبادت خدای یکتا که همه چیزرا او آفریده. ما برای تو و برای تمام جهان پیام او را آورده ایم، او که خدای راستین است.
از پرستش آتش دست بردار و به ملت خود فرمان بده که آنها نیز از پرستش آتش که خطاست دست بکشند، بما بپیوند الله اکبر را پرستش کن که خدای راستین است و خالق جهان.
الله را عبادت کن و اسلام را بعنوان راه رستگاری بپذیر. به راه کفر آمیز خود پایان بده و اسلام بیاور و الله اکبر را منجی خود بدان.
با این کار زندگی خودت را نجات بده و صلح را برای پارسیان بدست آر. اگر بهترین انتخاب را می خواهی برای عجم ها ( لقبی که عربها به پارسیان می دادند بعمنی کودن و لال) انجام دهی با من بیعت کن.الله اکبر
خلیفه مسلمین
عمربن الخطاب
نامه يزدگرد :
از شاه شاهان، شاه پارس، شاه سرزمینهای پرشمار، شاه آریایی ها و غیر آریایی ها، شاه پارسیان و نژادهای دیگر از جمله
عربها، شاه فرمانروایی پارس، یزدگرد سوم ساسانی به عمربن الخطاب خلیفه تازیان ( لقبی که پارسیان به عربها می دهند به معنی سگ شکاری (
به نام اهورا مزدا آفریننده زندگی و خرد
تو در نامه ات نوشته ای می خواهی ما را به راه راست هدایت کنی، به راه خدای راستینت، الله اکبر، بدون اینکه هیچگونه آگاهی داشته باشی که ما که هستیم و چه را می پرستیم.
این بسیار شگفت انگیز است که تو لقب فرمانروای عربها را برای خودت غصب کرده ای آگاهی و دانش تو نسبت به امور دنیا به همان اندازه عربهای پست و مزخرف گو و سرگردان در بیابانهای عربستان و انسانهای عقب مانده بیابان گرد است.
مردک، تو به من پیشنهاد می کنی که خداوند یکتا را بپرستم در حالیکه نمی دانی هزاران سال است که ایرانیان خداوند یکتا را می پرستند و روزی پنج بار به درگاه او نماز می خوانند. هزاران سال است که در ایران، سرزمین فرهنگ و هنر این رویه زندگی روزمره ماست.
زمانیکه ما داشتیم مهربانی و کردار نیک را در جهان می پروراندیم و پرچم پندار نیک، گفتار نیک، کردار نیک را در دستهایمان به اهتزاز درمی آوردیم تو و پدران تو داشتند سوسمار میخوردند و دخترانتان را زنده بگور می کردید .شما تازیان که دم از الله می زنید برای آفریده های خدا هیچ ارزشی قائل نیستید ، شما فرزندان خدا را گردن می زنید، اسرای جنگی را می کشید، به زنها تجاوز می کنید، دختران خود را زنده به گور می کنید، به کاروانها شبیخون می زنید، دسته دسته مردم را می کشید، زنان مردم را میدزدید و اموال آنها را سرقت می کنید. قلب شما از سنگ ساخته شده است. ما تمام این اعمال شیطانی را که شما انجام می دهید محکوم می کنیم. حال با اینهمه اعمال قبیح که انجام می دهید چگونه می خواهید به ما درس خداشناسی بدهید؟ تو بمن می گویی از پرستش آتش دست بردارم، ما ایرانیان عشق به خالق و قدرت خلقت او را در نور خورشید و گرمی آتش می بینیم. نور و گرمای خورشید و آتش ما را قادر می سازد که نور حقیقت را ببینیم و قلبهایمان برای نزدیکی به خالق و به همنوع گرم شود. این بما کمک می کند تا با همدیگر مهربانتر باشیم و این نور اهورایی را در اعماق قلبمان روشن می سازد.
خدای ما اهورا مزداست و این بسیار شگفت انگیز است که شما تازه او را کشف کرده اید و نام الله را بر روی آن گذارده اید. اما ما و شما در یک سطح و مرتبه نیستیم، ما به همنوع کمک می کنیم ، ما عشق را در میان آدمیان قسمت می کنیم، ما پندار نیک را در بین انسانها ترویج می کنیم، ما هزاران سال است که فرهنگ پيش رفته خود را با احترام به فرهنگ های دیگر بر روی زمین می گسترانیم ، در حالیکه شما به نام الله به سرزمینهای دیگر حمله می کنید، مردم را دسته دسته قتل عام می کنید، قحطی به ارمغان می آورید و ترس و تهی دستی به راه می اندازید، شما اعمال شیطانی را به نام الله انجام می دهید. چه کسی مسئول اینهمه فاجعه است؟
آیا الله به شما دستور داده قتل کنید، غارت کنید و ویران کنید؟
یا اینکه پیروان الله به نام او این کارها را انجام می دهند؟ و یا هردو؟
شما می خواهید عشق به خدا را با نظامی گری و قدرت شمشیر هایتان به مردم یاد بدهید. شما بیابان گردهای وحشی می خواهید به ملت متمدنی مثل ما درس خداشناسی بدهید. ما هزاران سال فرهنگ و تمدن در پشت سر خود داریم، تو بجز نظامی گری، وحشی گری، قتل و جنایت چه چیزی را به ارتش عربها یاد داده ای؟ چه دانش و علمی را به مسلمانان یاد داده ای که حالا اصرار داری به غیر مسلمانان نیز یاد بدهی؟ چه دانش و فرهنگی را از الله ات آموخته ای که اکنون می خواهی به زور به دیگران هم بیاموزی؟
افسوس و ای افسوس ... که ارتش پارسیان ما از ارتش شما شکست خورد و حالا مردم ما مجبورند همان خدای خودشان را این بار با نام الله پرستش کنند و همان پنج بار نماز را بخوانند ولی اینکار با زور شمشیر باید عربی نماز بخوانند چون گویا الله شما فقط عربی می فهمد. من پیشنهاد می کنم که تو و همدستانت به همان بیابانهایی که سابقا عادت داشتید در آن زندگی کنید برگردید. آنها را برگردان به همان جایی که عادت داشتید جلوی آفتاب از گرما بسوزند، به همان زندگی قبیله ای ، به همان سوسمار خوردن ها و شیر شتر نوشیدنها.من تو را نهی نمی کنم از اینکه این دسته های دزد را ( ارتش تازیان) در سرزمین آباد ما رها کنی ، در شهر های متمدن ما و در میان ملت پاکیزه ما.
این چهار پایان سنگدل را آزاد مگذار تا مردم ما را قتل عام کنند، زنان و فرزندان ما را بربایند، به زنهای ما تجاوز کنند و دخترانمان را به کنیزی به مکه بفرستند. نگذار این جنایات را به نام الله انجام دهند، به این کارهای جنایتکارانه پایان بده.آریایها بخشنده، خونگرم و مهمان نوازند، انسانهای پاک به هر کجا که بروند تخم دوستی، عشق ، آگاهی و حقیقت را خواهند کاشت بنابراین آنها تو و مردم تو را بخاطر این کارهای جنایتکارانه مجازات نخواهند کرد.من از تو می خواهم که با الله اکبرت در همان بیابانهای عربستان بمانی و به شهرهای آباد و متمدن ما نزدیک نشوی ، بخاطر عقاید ترسناکت و بخاطر خوی وحشی گریت.
یزدگرد سوم ساسانی
و اعضاي بدن كشته شد و سپس بقيه بدنش را در بيرون شهر سامرا به دار آويختند كه مدتها به همان صورت باقي بود.برگرفته از وبسایت تاریخ ایرانیان. برای اطلاعات بیشتر به وبسایت بهشت مراجعه کنید.
امروز میخواستم ماجرای پرواز مهدی از ادینبرا به تهران رو براتون بگم !
امروز صبح مهدی ساعت ۸:۳۰ پرواز داشت از ادینبرا به لندن و از ترس تاخیر ، پرواز لندن به تهران رو با چهار ساعت فاصله گرفته بود. گویا چون لندن هوا ابری بوده و مه همه جا رو گرفته بود پرواز ۳ ساعت تاخیر داشت و بعد از یک عالمه دعوا مرافعه بین مسافرین و همواپیمایی بالاخره به لندن میرسن. متاسفانه
در قسمت تحویل بار تسمه ی بار پاره میشه و بار ها به طرز عجیبی گم میشه. این مشکل نه فقط برای مهدی بلکه برای همه ی مسافر ها بوده ! خلاصه همه شاکی بودن و اعتراض کنان. گویا یه رسید به هرکس میدن که بارش در صورت پیدا شدن به آدرس مقصد بفرستن. این رفیق ما هم از ترس از دست دادن پرواز بعدی زود حرکت میکنه و با هزار بدبختی که توضیحش سخته میرسه به دفتر ایران ایر که چند ماه پیش بلیط گرفته بوده و یه شماره داشته که برای تحویل بلیط از اون باید استفاده میکرده. خلاصه جونم براتون بگه که چون مهدی ویزا کارتش رو چند وقت پیش گم کرده بوده و دوباره درخواست کرده بوده دفتر ایران ایر گیر میده که این شماره ویزا کارت جدید با اونی که پول بلیط باهاش پرداخت شده نمیخوره !
مهدی بیچاره که کلی خسته شده بود میره کلی با مدیر اونجا صحبت میکنه و بعد از کلی تلاش و گرفتن تعهد بهش بلیط میدن. مهدی میپرسه که حالا کجا باید سوار شم ؟
جواب میدن که شما باید اینجا بمونید چون فعلا هواپیمایی که از ایران به لندن میومده در پاریش به صورت اضطراری فرود داشته و به علت بدی آب و هوا تا فردا ظهر نمیرسه و هیچ هتل یا امکانات رفاهی هم نمیتونه در اختیار مسافر ها تا اون زمان بذاره !
این بنده ی خدا هم الان به همراه بقیه مسافر ها تو فرودگاه موندن تا شاید فردا براشون پرواز درست بشه ! البته هیچ قولی هم نمیتونن بدن ![]()
واقعا جای تاسف هستش ![]()
خیلی دوست داشتم که درباره تاریخ جزایر سه گانه ی تنب كوچك ، تنب بزرگ و ابوموسی و همین طور جدا شدن بحرین از خاک ایران بنویسم. واقعیت اینه که ما به عنوان یک ایرانی نسبت این مساله چه دیدی داریم و مساله دیگه اینه که دنیا نسبت به مساله چه جوری نگاه میکنه !
جزیره ابوموسی جزیرهای است ایرانی در خلیج فارس، مساحت این جزیره در حدود ۲۵ کیلو متر مربع میباشد. جزیره ابوموسی در ۲۶ درجه خط عرض شمالی ، ودر ۵۵ درجه خط طول شرقی واقع شدهاست. از آنجا که معلوم است خلیج فارس دریای کم عمقی برای نفت کشها شمرده میشود زیرا نفت کشها پس از بارگیری نفت در مخازنشان به شدت سنگین شده و کف آنها به کف خلیج فارس نزدیک میشود و در نتیجه خطر به گل نشستنشان شدت میگیرد. برای همین است که جزیره خارک به عنوان محل بارگیری نفت کشها از ایران تعیین شدهاست. تنها مسیر قابل کشتیرانی برای نفت کشهای حامل نفت فاصله میان «جزیره ابوموسی» و تنب میباشد، زیرا این مسیر ژرف ترین مسیر برای نفت کشها شناخته میشود.
بعد از ترک انگلیسی ها در سال ۱۹۷۲ از منطقه خلیج فارس و سپردن جزایر ایرانی به دولت تازه تشکیل امارات برای براورده کردن نیازهای انگلستان در منطقه ایران با تصرف نظامی این سه جزیره اعلام حاکمیت خود بر این جزایر همیشه ایرانی خیلیج فارس نشان داد اما از آن زمان به بعد بر سر حاکمیت این سه جزیره بین ایران و کشورهای عربی منطقه اختلاف نظر وجود داشته است!
این جزایر از گذشته های بسیار دور بخشی از قلمرو ایران بوده اند و در قرنهای 18 و 19 میلادی جزء حوزۀ صلاحیت و حكمرانی لنگه به حساب می آمده اند كه خود یك بخش اداری از استان فارس بوده است.
حاكمیت ایران بر این جزایر در كتابها ، اسناد تاریخی ، سالنامه ها ، شرح وقایع راهنمایان دریایی ، نقشه های جغرافیایی و به خصوص در اسناد رسمی ، گزارش های اداری و یادداشتهای وزارت خارجه و دفتر امور هندوستان در انگلیس در خلال قرنهای 17 و 18 و بخش اعظم قرن 19 منعكس شده است.
در دورۀ بین 1820 تا 1887 مقامات انگلیسی در خلیج فارس به طور مداوم و قاطع معتقد بودند كه جزایر تنب و ابوموسی بخشی از قلمرو ایران است.
با توجه به تعاریف اساتید حقوق بین الملل كه مورد اشاره قرار گرفت می توان بطور منطقی نتیجه گرفت كه جزایر تنب و ابوموسی پیش از سال 1903 به هیچ وجه سرزمین بلاصاحب نبوده اند زیرا این جزایر از زمانهای قدیم – به تأیید شواهد و مدارك غیرقابل انكار تاریخی – بخشی از سرزمین ایران بوده اند. جزایر مزبور از اوایل قرن 17 تا سال 1903 تحت ادارۀ لنگه بوده اند كه خود بخشی از استان فارس است . بعلاوه ، جزایر مزبور بطور مداوم توسط اهالی لنگه ،شیرو ،مغو وثخلیو ، برای كشاورزی ،ماهیگیری ، و صید مروارید مورد استفاده قرار می گرفته است.
برگرفته از وبسایت ثبت اسناد کل کشور
از نظر تاريخي ابوموسي پيوستگي نزديكي با تاريخ جزيرة كيش دارد و دنبالهرو و تابع تمدن و آباداني جزيرة كيش است،ولي تمام جزاير خليجفارس از زمانهاي بسيار قديم تحت حكومت فرمانروايان ساحلي و جنوبي ايران قرار داشتند،چنانكه ابوموسي تا انقراض حكومت جواسم تابع بندر لنگه بوده است. در 1304ق محمدمهدي ملكالتجار بوشهري كه به حكومت بندر لنگه منصوب شد،با كمك احمدخان كبابي حكمران بندرعباس و شيخ زايد بن خليفه،شيخ بندر ابوظبي حكومت جواسم را از بندر لنگه و جزاير تابع آن برانداخت و دست آنان را از آن نواحي كوتاهساخت.پس از اين واقعه،حاجي محمد مهدي پرچم ايران را بر فراز بنادر لنگه و چارك و جزاير ابوموسي و سيري برافراشت،ولي شيخ شارجه در اين جزيرة متعلق به ايران اقدام به استخراج خاك سرخ و فروش آن به انگليسيها كرد و چون با مخالفتي روبرو نشد،به تدريج بر آن جزيره ادعاي ارضي كرد و با استفاده از غفلت مسئولان گذشتة ايران آن جزيره را اشغال نمود.جريان اين اشغال تدريجي به اين صورت بود كه در 24 ربيعالاول1322 از وزارت گمركات و پست به عينالدوله(وزير اعظم وقت)اطلاع داده شد كه به گزارش مسيو دامبرن رئيس گمركات بنادر خليجفارس،شيخ رأسالخيمه مدعي مالكيت جزيرة تامب(تنب)شده و شيخ شرقا(شارجه)نيز ادعاي مالكيت جزيرة ابوموسي را كرده و بيرق خودشان را در آنجاها نصب نمودهاند،حدود يك ماه بعد،در 26 ربيعالآخر1322 در پاسخ اعتراض دولت ايران نامهاي از سفارت انگليس به عنوان وزارت امور خارجه رسيد كه در آن اظهار شده بود كه دولت ايران دليلهاي خود را مبني بر اينكه ادعاي آن دولت در مالكيت اين دو جزيره بر ادعاي شيخ شرقا(شارجه)تفوق دارد،اقامه نمايد تا(از طرف سفارت انگليس)براي دولت هندوستان ارسال شود.
يك سال بعد در 28 ربيعالاول 1323 نامة ديگري از سفارت انگليس به وزارت امور خارجه رسيد كه طي آن اطلاع داده شده بود كه بنا بر تحقيقات و گزارش شخصي ميجر كاكس،خبري كه دربارة ساختن عماراتي به وسيلة شيخ شارجه در جزيرة تنب،به دولت ايران رسيده،ابداً حقيقت ندارد.در همين نامه اظهار تأسف شده است از اينكه«اشخاصي به رتبة جناب دربابيگي بدون اينكه قبل از وقت متحمل زحمت شده،معلوم نمايند كه آيا هيچ حقيقتي در اينگونه شهرتها هست يا خير،تلگرافاً به حكومت مركزي اطلاع دهند كه اسباب زحمت و مورث اشتباهات في ما بين دو دولت دوست گردد».مفاد اين نامه به خوبي از اين حكايت ميكند كه سفارت انگليس مالكيت ايران را بر جزيرة تنب(و بالتبع بر ابوموسي)پذيرفته است.
در خلال اين مدت از طرف مقامات انگليس چند بار پيشنهاد ميشود كه موقتاً دولت ايران پرچم خود را از جزيرة سيري و شيخ شارجه از تنب و ابوموسي بردارند،تا زمانيكه موضوع مالكيت اين جزاير محرز گردد،ولي شاه ايران اين پيشنهاد را شديداً رد كرده،به صدر اعظم خود متذكر ميشود:كه اين دو جزيره،ملك مسلم دولت ايران است،در اين صورت حالا چه طور دولت انگليس در عالم دوستي راضي ميشود كه ما ملك طلق خودمان را به شيخ واگذار كنيم و او بيرق در آنجا بيفرازد.شما باز هم گفتوگو كنيد و ما به هيچ وجه از حق خود نخوايم گذشت.
برگرفته از وبسایت دایره المعارف بزرگ اسلامی

در حالی که مثلا نشنال ژوگرافی یا گوگل earth جزایر ابوموسی و تنب ها اشغال شده توسط ایران و جزو خاک امارات معرفی کرده اند.
برای اطلاعات بیشتر به وبسایت دانشگاه آمریکایی و جزر الامارات و خبرگزاری مهر مراجعه کنید.
ایرانیان کوروش را پدر و یونانیان، که وی ممالک ایشان را تسخیر کرده بود، او را سرور و قانونگذار مینامیدند. یهودیان این پادشاه را به منزله مسحشده توسط پروردگار بشمار میآوردند، ضمن آنکه بابلیان او را مورد تأیید مردوک میدانستند . درباره شخصیت ذوالقرنین که در کتابهای آسمانی یهودیان، مسیحیان و مسلمانان از آن سخن به میان آمده، چندگانگی وجود دارد و این که به واقع ذوالقرنین چه کسی است به طور قطعی مشخص نشده است.
در زیر متن وصیتنامه این پدر ایرانیان را می آورم:
اینک که من از دنیا می روم، بیست و پنج کشور جز امپراتوری ایران است و در تمامی این کشورها پول ایران رواج دارد و ایرانیان درآن کشورها دارای احترام هستند و مردم آن کشورها نیز در ایران دارای احترامند، جانشین من خشایارشا باید مثل من در حفظ این کشورها کوشا باشد و راه نگهداری این کشورها این است که در امور داخلی آن ها مداخله نکند و مذهب و شعائر آنان را محترم شمرد.
اکنون که من از این دنیا می روم تو دوازده کرور دریک زر در خزانه داری و این زر یکی از ارکان قدرت تو می باشد، زیرا قدرت پادشاه فقط به شمشیر نیست بلکه به ثروت نیز هست. البته به خاطر داشته باش تو باید به این حزانه بیفزایی نه این که از آن بکاهی، من نمی گویم که در مواقع ضروری از آن برداشت نکن، زیرا قاعده این زر در خزانه آن است که هنگام ضرورت از آن برداشت کنند، اما در اولین فرصت آن چه برداشتی به خزانه بر گردان .
مادرت آتوسا ( دختر کورش کبیر ) بر گردن من حق دارد پس پیوسته وسایل رضایت خاطرش را فراهم کن .
ده سال است که من مشغول ساختن انبارهای غله در نقاط مختلف کشور هستم و من روش ساختن این انبارها را که از سنگ ساخته می شود و به شکل استوانه هست در مصر آموختم و چون انبارها پیوسته تخلیه می شود حشرات در آن به وجود نمی آید و غله در این انبارها چندین سال می ماند بدون این که فاسد شود و تو باید بعد از من به ساختن انبارهای غله ادامه بدهی تا این که همواره آذوغه دو یاسه سال کشور در آن انبارها موجود باشد و هر سال بعد از این که غله جدید بدست آمد از غله موجود در انبارها برای تامین کسری خوار و بار استفاده کن و غله جدید را بعد از این که بوجاری شد به انبار منتقل نما و به این ترتیب تو برای آذوقه در این مملکت دغدغه نخواهی داشت ولو دو یا سه سال پیاپی خشک سالی شود .
هرگز دوستان و ندیمان خود را به کارهای مملکتی نگمار و برای آنها همان مزیت دوست بودن با تو کافیست، چون اگر دوستان و ندیمان خود را به کار های مملکتی بگماری و آنان به مردم ظلم کنند و استفاده نا مشروع نمایند نخواهی توانست آنها را مجازات کنی چون با تو دوست اند و تو ناچاری رعایت دوستی نمایی.
کانالی که من می حواستم بین رود نیل و دریای سرخ به وجود آورم ( کانال سوئز ) به اتمام نرسید و تمام کردن این کانال از نظر بازرگانی و جنگی خیلی اهمیت دارد، تو باید آن کانال را به اتمام رسانی و عوارض عبور کشتی ها از آن کانال نباید آن قدر سنگین باشد که ناخدایان کشتی ها ترجیح بدهند که از آن عبور نکنند .
اکنون من سپاهی به طرف مصر فرستادم تا این که در این قلمرو ، نظم و امنیت برقرار کند، ولی فرصت نکردم سپاهی به طرف یونان بفرستم و تو باید این کار را به انجام برسانی، با یک ارتش قدرتمند به یونان حمله کن و به یونانیان بفهمان که پادشاه ایران قادر است مرتکبین فجایع را تنبیه کند .
توصیه دیگر من به تو این است که هرگز دروغگو و متملق را به خود راه نده، چون هر دوی آنها آفت سلطنت اند و بدون ترحم دروغگو را از خود بران. هرگز عمال دیوان را بر مردم مسلط مکن و برای این که عمال دیوان بر مردم مسلط نشوند، قانون مالیات را وضع کردم که تماس عمال دیوان با مردم را خیلی کم کرده است و اگر این قانون را حفظ نمایی عمال حکومت زیاد با مردم تماس نخواهند داشت .
افسران و سربازان ارتش را راضی نگاه دار و با آنها بدرفتاری نکن، اگر با آنها بد رفتاری نمایی آن ها نخواهند توانست مقابله به مثل کنند ، اما در میدان جنگ تلافی خواهند کرد ولو به قیمت کشته شدن خودشان باشد و تلافی آن ها این طور خواهد بود که دست روی دست می گذارند و تسلیم می شوند تا این که وسیله شکست خوردن تو را فراهم کنند .
امر آموزش را که من شروع کردم ادامه بده و بگذار اتباع تو بتوانند بخوانند و بنویسند تا این که فهم و عقل آنها بیشتر شود و هر چه فهم و عقل آنها بیشتر شود تو با اطمینان بیشتری حکومت خواهی کرد .
همواره حامی کیش یزدان پرستی باش، اما هیچ قومی را مجبور نکن که از کیش تو پیروی نماید و پیوسته و همیشه به خاطر داشته باش که هر کسی باید آزاد باشد تا از هر کیشی که میل دارد پیروی کند .
بعد از این که من زندگی را بدرود گفتم ، بدن من را بشوی و آنگاه کفنی را که من خود فراهم کردم بر من بپیچان و در تابوت سنگی قرار بده و در قبر بگذار ، اما قبرم را مسدود مکن تا هر زمانی که می توانی وارد قبر بشوی و تابوت سنگی من را آنجا ببینی و بفهمی که من پدرت پادشاهی مقتدر بودم و بر بیست و پنج کشور سلطنت می کردم مردم و تو نیز خواهید مرد زیرا که سرنوشت آدمی این است که بمیرد، خواه پادشاه بیست و پنج کشور باشد ، خواه یک خارکن و هیچ کس در این جهان باقی نخواهد ماند، اگر تو هر زمان که فرصت بدست می آوری وارد قبر من بشوی و تابوت مرا ببینی، غرور و خودخواهی بر تو غلبه نخواهد کرد، اما وقتی مرگ خود را نزدیک دیدی، بگو قبر مرا مسدود کنند و وصیت کن که پسرت قبر تو را باز نگه دارد تا این که بتواند تابوت حاوی جسدت را ببیند.
زنهار، زنهار، هرگز خودت هم مدعی و هم قاضی نشو، اگر از کسی ادعایی داری موافقت کن یک قاضی بی طرف آن ادعا را مورد رسیدگی قرار دهد و رای صادر کند، زیرا کسی که مدعیست اگر قضاوت کند ظلم خواهد کرد.
هرگز از آباد کردن دست برندار زیرا که اگر از آبادکردن دست برداری کشور تو رو به ویرانی خواهد گذاشت، زیرا قائده اینست که وقتی کشوری آباد نمی شود به طرف ویرانی می رود، در آباد کردن ، حفر قنات ، احداث جاده و شهرسازی را در درجه اول قرار بده .
عفو و دوستی را فراموش مکن و بدان بعد از عدالت برجسته ترین صفت پادشاهان عفو است و سخاوت، ولی عفو باید فقط موقعی باشد که کسی نسبت به تو خطایی کرده باشد و اگر به دیگری خطایی کرده باشد و تو عفو کنی ظلم کرده ای زیرا حق دیگری را پایمال نموده ای .
بیش از این چیزی نمی گویم، این اظهارات را با حضور کسانی که غیر از تو اینجا حاضراند کردم تا این که بدانند قبل از مرگ من این توصیه ها را کرده ام و اینک بروید و مرا تنها بگذارید زیرا احساس می کنم مرگم نزدیک شده است .
.
برپایهی این عهدنامه، آنچه را که حکومت تزاری برپایهی تحمیل قرارداد و ننگنامههای «گلستان و ترکمانچای» و «آخال» از ایران تجزیه کرده بود، به حکومت بلشویکی منتقل گردید. اما حقوق ایران در دریای مازندران تا حدود زیادی ترمیم شد و ایران حقوق برابر با اتحاد شوروی در دریای مازندران به دست آورد.
در این میان، نظری کوتاه به بخش نخست فصل اول عهدنامهی مودت به دولتین ایران و جمهوری شوروی روسیه، بازگو کنندهی بسیاری از حقایق تاریخی است : «... دولت شوروی روسیه مطابق بیانیهی خود راجع به مبانی سیاست روسیه نسبت به ملت ایران مندرج در مراسلات 14 یانوار (ژانویه) 1918 و 26 ایوان (ژوئن) 1919، یک مرتبه دیگر رسما اعلان مینماید که از سیاست جابرانهای که دولتهای مستعمراتی روسیه که به ارادهی کارگران و دهاتین این مملکت سرنگون شدند نسبت به ایران تعقیب مینمودند قطعا صرفنظر مینماید ...
نظر به آنچه گفته شد و با اشتیاق به اینکه مملکت ایران مستقل و سعادتمند شده و بتواند آزادانه در دارایی خود تصرفات لازمه را بنماید، دولت شوروی روسیه تمام معاهدات و مقالات و قراردادها را که دولت تزاری روسیه با ایران منعقد نموده و حقوق ملت ایران را تضییع مینمود، ملغی و از درجه اعتبار ساقط شده اعلان مینماید ...»
در فصل یازدهم همان عهدنامه که اشاره به مسایل دریای مازندران دارد میخوانیم :
«... نظر به اینکه مطابق اصول بیان شده در فصل اول این عهدنامه، عهدنامهی منعقده در 10 فوریه 1828 مابین ایران و روسیه در ترکمانچای نیز که فصل 8 آن حق داشتن بحریه را در بحر خزر از ایران سلب نموده بود. از درجهی اعتبار ساقط است. مع هذا طرفین متعاهدین رضایت میدهند که از زمان امضای این معاهده هر دو بالسویه حق کشتیرانی آزاد را در زیر بیرقهای خود در بحر خزر داشته باشند ...»
در پنجم فروردین ماه 1319 (25 مارس 1940)، قرارداد بازرگانی و بحرپیمایی میان دولت ایران و اتحاد شوروی بسته شد. در این قرارداد، به حق بهرهگیری یکسان و انحصاری دو دولت از دریای مازندران، چه از نظر کشتیرانی (ماده 13) و چه از نظر استفاده از منابع طبیعی (بند 4 ماده 12)، به گونهی روشن و غیر قابل تغییر اشاره شده است. بند 4 ماده 12 مقرر میدارد :
«... هر یک از طرفین متعاهدین ماهیگیری را در سواحل خود در حد 10 میل دریایی به کشتیهای خود اختصاص داده و این حق را برای خود محفوظ میدارند که واردات ماهیهای صید شده از طرف کارکنان کشتیهایی را که زیر پرچم او سیر مینمایند از تخفیفات و مزایای خاصی بهرهمند سازند ...»
افزون بر آن در نامههای پیوست قرارداد بازرگانی و بحرپیمایی، به درخواست دولت شوروی وپذیرش دولت ایران، از دریای مازندران از سوی هر دو دولت به عنوان «دریای ایران شوروی» نام برده شده است.
بدینسان، با امضای دو قرارداد 1921 و 1940، دولتهای ایران و شوروی به عنوان شریک متساویالحقوق در دریای مازندران شناخته شدند.
برگرفته از وبسایت سرزمین جاوید
|
(۲).... نشست روسای جمهور پنج كشور ساحلی دریای خزر 24 مهر در تهران برگزار می شود. رژیم حقوقی این دریا طی امضای اسنادی در همین نشست تعیین می شود. با توجه به خدشه دار شدن تمامیت ارضی ایران در این حوزه، این نشست حساسیت های فراوانی به دنبال خواهد داشت. روسيه قصد دارد بستر دريا را به تناسب طول ساحل پنج کشور به پنج بخش تقسيم کند، ولی سطح دريا کماکان مشاع باشد. بستر دريا حدود ۶۶۰ ميليارد بشکه ذخيره نفت و گاز دارد که دوسوم ذخاير کل جهان است و نزديک به همه آن بيرون يک پنجم ايران قرار می گيرد. برگرفته از گویانیوز (۳)... عضو کمیسیون اصل نود با تکذیب این نظر که سهم ایران از دریای خزر در گذشته 50 درصد بوده است اظهار داشت: مدارکی مبنی بر سهم 50 درصدی ایران از خزر وجود ندارد. | ||||
|
محسن کوهکن نماینده مردم لنجان در گفت و گو با خبرنگار امور مجلس باشگاه خبرنگاران دانشجویی ایران "ایسکانیوز"، ضمن تاکید بر وجود منابع تاریخی مستدل درباره سهم ایران در دریای خزر گفت: وقتی گذشته تاریخی و مدارکی مستدل وجود نداشته باشد مبنای قانونی هم وجود نخواهد داشت.
برگرفته از خبرگزاری ایسکانیوز (۴)... در آستانه سفر پوتین ریس جمهور روسیه به ایران برای شرکت در نشست سران کشورهای حوزه دریای خزر در تهران اعلام کرد که وی مدرکی ندیده که نشان دهد ایران درصدد ساخت جنگ افزار هسته ای است اما ایران باید در ارتباط با فعالیت هسته ای خود تا جایی که ممکن است شفاف عمل کند. برگرفته از وبسایت بی بی سی |

برگرفته از وبلاگ گل سرخ همدان
با عرض تاسف فراوان روز جمعه ۲۱ سپتامبر ۲۰۰۷ پرفسور علی دانش در مشهد فوت کردند. ایشون یکی از افتخارات همه ما ایرانیان در سراسر دنیا بودند و متاسفانه روز جمعه در مشهد از بین ما رفتند. ایشون مدتی بود که از بیماری سرطان رنج میبردند و همین اواخر یک عمل جراحی هم انجام دادنده بودند و گویا موفقیت آمیز هم بوده است. زمینه کار علمی ایشون PVT و تعادلات فازی بوده است.
متن نامه ای که امروز پرفسور دبیر تهرانی برای دانشکده فرستاده بودند رو در زیر میگذارم:
Dear All
It is with deep sadness that I report the death of our dear friend and colleague, Professor Ali Danesh in Mash'had on 21 September 2007
As you know Professor Danesh was a well known and respected personality in the oil industry and the universities all over the world, particularly in Iran and Scotland. I knew him from the time he was the most outstanding student at Abadan Institute of Technology in 1967 and subsequently as a colleague in the oil industry and at Heriot-Watt University, where we both supervised research. He will be remembered by many in the universities in Iran and UK as well as in the oil and gas companies worldwide
Born in 1948, Prof Danesh had a wealth of experience not only in research and education but also in consultancy in the oil industry in Iran, UK, USA, Europe and the Far East. His book "PVT and Phase Behaviour of Petroleum Reservoir Fluids" is an excellent reference book for researchers and students of petroleum engineering and a great contribution to the oil industry. He published over 150 papers on his research projects
He will be very sadly missed by all of us
Professor Danesh is survived by his dear wife Soosan, his son Amir Ali and his daughter Sahar to whom we all extend our deepest sympathy and wish them patience and a long life
With my deepest utter sadness
Dabir
جامی است که عقل آفرین میزندش صد بوسه ز مهر بر جبین میزندش
این گوزه گر دهر چنین جام لطیف میسازد و باز بر زمین میزندش

روحش شاد و یادش گرامی باد
من یه مدت هست که احساس میکنم که علاقه ام به نوشتن رو تا به حدی از دست دادم رو این حساب شاید تا یه مدت آپدیت نکنم ! شاید هم هفته بعد آپدیت کنم
به نظرم برای نوشتن یک حسی لازم هست که احتیاج به شرایط خودش رو داره.
باز هم از پیامهاتون ممنون
هومن
امروز چند تا خبر خوب داشتم
روز چهارشنبه علی اومد ادینبرا و قراره از دوشنبه این هفته هم دیگه درسش رو شروع کنه تو هریوت-وات. البته این چند روز اونقدر بارون اومد که نمیشد زیاد رفت بیرون اما با حمید و علی زیر چتر رفتیم برای فستیوال. با وجود بارون اما مردم زیادی جمع شده بودن و خیلی خوش گذشت. بعدش هم که با منوچهر رفتیم یکی از این برنامه های موسیقی تو شهر که اون هم جالب بود.

آخر هفته بعد هم سابین میاد که بعد از یک سال که تو اسپانیا مشغول ادامه تحصیل بوده یه سری بزنه و هفته بعدش هم علیرضا که از دوستای عزیز شریفی هستش میاد که درسش رو تو دانشگاه ادینبرا شروع کنه. مثل اینکه تعداد ایرانی ها خیلی اینجا داره زیاد میشه اینجا !
شاد و پیروز باشید
فستیوال ادینبرا هم دوباره شروع شد ! این فستیوال یکی از بزرگترین فستیوال های هنری در دنیا هستش که یه مدت یک ماه هر ساله برگذار میشه. به قول خود مردم این شهر, اونقدر برای توریست پول درمیارن که بخش عظیم درامد شهر و مردم تو همین ایام بدست میاد . بعضی وقتا که تو این ایام تو خیابون راه میرم به نظرم میاد که چقدر شبیه خیابون انقلاب هستش از بس که آدم تو خیابونه ! خلاصه اینکه اگه فرصت شد از دست ندینش.
من و چند تا دیگه از بچه ها دیروز رفتیم یه قول انگلیسیا برای festivaling
(من هیچ وقت این فعل رو نشنیده بودم !) جاتون خالی خیلی شلوغ بود و هر کس هر هنری داشت به صورت زنده تو خیابون های شهر به نمایش گذاشته بود. از همه جای دنیا گروه های مختلف هنری اومدن حتی سرخ پوستا هم یه گروه موسیقی زده بودن و مردم خیلی به کارشون علاقه مند شده بودن. من البته گروهی از ایران رو ندیدم اما گویا تا دو سال قبل گروه های موسیقی و تیاتر از ایران هم شرکت میکردن که البته خیلی هم طرفدار داشته. بعدش هم رفتیم یه تیاتر که از شانس ما از این داستان های

فمنیستی بود !
همش به مردا فحش میدادن !
بعدش هم طبق عادت ثابت روزهای شنبه یه فیلم سینمایی ! Evan Almighty که یه چیزی تو مایه های bruce almighty بود که چند سال قبل اومده بود تو سینما و اینبار خدا از یکی از نماینده های کنگره آمریکا که دوست داشت دنیا رو عوض کنه میخواد که یه کشتی مثل کشتی نوح درست کنه ! فیلم به نسبت خوبی بود.
خبر دیگه ای نبود این هفته ! فکر کنم یه مقدار باید بگذره تا مثل قبل بتونم فی البداهه بنویسم ! عادتم رو به نوشتن از دست دادم
چقدر خوشحال که بعد از این مدت یک ماه میتونم دوباره فرصتی پیدا کنم و بنویسم و از لطف دوستای خوبم که این مدت منو فراموش نکردن تشکر کنم. واقعا زیبا هستش وقتی میبینی بعد از یک سال و نیم همه دوستای قدیم هنوز با همون محبت همیشگی در کنارت هستن و میتونی همون خاطراتی که از در ایران و در کنارشون بودن رو در ذهن داری دوباره تکرار کنی! این مدت همه به من خیلی لطف کردن اما آخرش هم نتونستم به همه اونایی که میخواستم سر بزنم یا باهاشون تماس داشته باشم.
خیلی از دوستان و اساتید راهنمایی و دبیرستان گرفته تا دانشگاه رو دوباره دیدم و اعتقاد آوردم که هر چقدر که فیزیکی از هم دوریم اما فکرها و قلب هامون به هم نزدیک مونده. حتی الان که فکرش رو میکنم به وقتی که داشیم با صادق اون صبح زود میرفتیم فرودگاه دنبال محمد و پلیس با اسلحه جلوی مارو گرفتم و سرتاپامون رو گشت به خیال اینکه مجرم هستیم هم برام قشنگ هست هرچند که خیلی ترسیده بودیم ! (صادق یادته؟
)
چقدر خوش بودیم وقتی مثل قبل با محمد و صادق و ایمان و محمدرضا نیمی از روز رو میگذرونم و هنوز احساس میکردم که شاید زمانی سپری نشده و من همون هومن سابق هستم با همون آرزوهای کوچیک!

خدا رو شکر این دفعه موقع برگشتن هم احساس خیلی بدی نداشتم و همینکه میدونستم دوستای عزیزی اینجا دارم و علی و محمد و علیرضا هم به زودی بهمون مییوندند منو رو خوشحال تر میکرد.
باز هم یه بار دیگه از همه دوستای خوبم همینجا تشکر میکنم چون میدونم که خیلی هاشون وبلاگ رو چک میکنن.
تا سفر بعدی به ایران...

دوستان عزیزم سلام
خدا رو شکر همه چیز به خوبی تموم شد. جلسه خیلی خوبی با اسپانسرها داشتیم ولی خیلی کار زیادی سرم ریختن برای جلسه بعدی که به علت نزدیک بودنش با یه کنفرانس دیگه تو ادینبرا بجای شش ماه اونو تو چهار ماه دیگه برگزار میکنیم و این مسولیت من رو بیشتر میکنه با توجه به اینکه من حدود چهار هفته ایران هستم و زمان زیادی در برگشت ندارم. در هر صورت سعی خودم رو میکنم که به بهترین صورت انجام بشه
خوب از این حرفا گذشته من و چهار تا دیگه از بچه های نفت دانشکده این شنبه رفتیم یه آکوارم خیلی بزرگ که در کنار اقیانوس ساخته بودن! البته یه تونل شیشه ای بود که میرفت زیر آب و از اونجا میشد همه ماهی ها رو دید. از همه با مزه تر کوسه های سه متری بود که تو اونجا شنا میکردن و یه تعداد غواص داشتن به اونا غذا میدادن ! و ما شاید با کوسه ها کمتر از یک متر زیر آب فاصله داشتیم و این هیجان خاصی رو ایجاد کرده بود
خلاصه جاتون خالی خیلی حال داد
عکساش رو اگه بشه از بچه ها میگیرم و میذارم براتون.
راستی این شاید آخرین پست من قبل از سفر به ایران باشه . خلاصه آره دیگه ![]()
من یه متن خیلی با حال آماده کرده بودم در راستای
اتفاقی که برای من و مهدی هفته پیش تو سالن ورزش افتاده بود و به خاطر حفظ آبروز سوپروایزر مهدی اونو نمیذارم تا روز مبادا
اما دوستان میتونن حدس بزنن که چه اتفاقی میتونه افتاده باشه و سوپروایزر مهدی چه کار خلاف عفت عمومی رو انجام داده داده که من جایزه برنده خوشبخت این مسابقه رو به همراه جایزه جاسا امسال براش بیارم با خودم ایران
(قابل توجه جاسا که ماشالا با چه سعه صدری یک سال برای اون جایزه مورد نظر صبر کرد ! )
از این حرفا گذشته این هفته دیگه آخر هفته حساس برای منه چون اسپانسر میتینگ هست و باید خودم رو خیلی بیشتر آماده کنم . اما در عوض بعدش یه ماه تو ایران خیلی خوش میگذره البته اگه به جرم اومدن از انگلستان به عنوان دانشجو و حرکات نرم (یا همون انقلاب نرم
!) نگیرنم....... شوخی کردم !
(مولوی)
شاد و پیروز باشین و به امید دیدار
نمیدونم چرا حرفم نمیاد ! هر چی فکر کردم که امروز که یک شنبه هست و مثل همیشه یه پست جدید مگذاشتم چی باید بنویسم هیچ چیزی یادم نیومد.
فقط این عکس رو میگذارم برای تجدید خاطره با دوستای عزیز که تازگی در کنار رودخونه ای که تو شهر ادینبرا هست گرفتم ( عکاس مهدی
).

امیدوارم که تا هفته بعد یه پست خوب تهیه کنم.
شاد و پیروز باشید

بوی باران
بوی سبزه
بوی خاک
شاخه های شسته
باران خورده
پاک
آسمان آبی و ابر سفید
برگهای سبز بید
عطر نرگس ، رقص باد
نغمه ی شوق پرستو های شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک می رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه ی غم را به سنگ هفت رنگش می شود هفتاد رنگ
«فریدون مشیری»

نمیدونین چقدر خوشحالم که دارم برمیگردم ایران تا چند وقت دیگه ! اصلا یه جورایی حواسم پرت هستش و تو یه حال و هوای دیگه هستم. دلم برای پدر و مادرم خیلی تنگ شده
(حالا نگین این پسر گنده چقدر بچه ننه هستشا
).
دیروز بعد از مدت ها صادق رو دیدم (البته این صادق اون صادق نیستا
). بعد از فوق لیسانس تو فرانسه برای دکترا اومده شهر ادینبرا. مثل اینکه خدا برای اینکه من دلم زیاد برای دوستام تنگ نشه اونا رو داره یکی یکی میاره پیشم. سال آینده هم بسیاری از اون هایی که دوستشون میدارم میان اینجا برای تحصیل اما برای اینکه سورپرایز بمونه اینجا اسمهاشون رو لو نمیدم تا موقع مناسبش !
خلاصه با صادق و مهدی و حمید رفتیم Arthur's seat و بعدش هم پارلمان اسکاتلند که با هزار تا حرف و حدیث چند وقت پیش افتتاح شد و از لحاظ هنر معماری به نظر خیلی ویژه میاد. بعدش هم که بعد از ظهر دو تا فیلم رفتیم که ماجرای فیلم و اسم فیلم ها رو چون خلاف عفت عمومی بودن مخفی نگه میدارم !
این هم یه عکس با حال از دیروز که با موبایل گرفته شده (البته به قول بچه ها با ریییزولوشن بالا !
). حالا ببینم کی میتونه تشخیص بده که کی کیه؟؟؟ ![]()

به امید دیدار همتون به همین زودی ها
راستی پیروزی سایپا به استقلال رو هم به همه تبریک میگم ![]()
روزی ما دوباره کبوترهای مان را پیدا خواهیم کرد و
مهربانی دست زیبایی را خواهد گفت.
روزی که کمترین سرود
بوسه است
و هر انسانی
برای هر انسان
برادری است.
روزی که دیگر درهای خانه اشان را نمی بندند
قفل
افسانه ای است
و قلب
برای زندگی باز است.
روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی.
روزی که آهنگ هر حرف
زندگی است
تامین به خاطر آخرین شعر رنج جست و جوی قافیه نبرم.
روزی که هر لب ترانه ای است
تا کمترین سرود بوسه باشد.
روزی که تو بیایی برای همیشه بیایی
و مهربانی با زیبایی یکسان شود
روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم ...
من آن روز را انتظار میکشم
حتی روزی
که دیگر
نباشم.
اول از همه در راستای پست قبلی, طی انتخابات اخیر، حزب کارگر با بدست آوردن 46 کرسی در مجلس
ملی اسکاتلند که برای آن 129 کرسی در نظر گرفته شده، از حزب ملی اسکاتلند که 47 کرسی بدست آورد عقب ماند. در نتیجه حزب ملی اسکاتلند که طرفدار جدائی از انگلیس است بعنوان بزرگترین حزب سیاسی مامور تشکیل دولت محلی خواهد شد. ![]()
دوم اینکه نمیدونم که فیلم اسپایدرمن۳ رو دیدید یا نه؟ من دیروز رفتم این فیلم رو با چند تا از بچه ها دیدم. میگن قراره که پرفروش ترین فیلم تاریخ سینما بشه و رکورد تایتانیک رو بزنه ! و البته تو این چند روزی که فیلم رو پرده سینما بوده هر روز sold out بوده (سالن تکیمل شده)
به نظر من که با قسمت های قبلیش خیلی فرقی نمیکرد .
یعدش هم یه جک با مزه (بیمزه
) که پسر این خانواده که پیششون زندگی میکنم دیروز با آب و تاپب فراون برام تعریف میکرد رو براتون بگم که بفهمین جک های اینا چقدر بیمزه هست. دیروز جیمی اومد بالا و گفت هومن برات یه جک میگم که به ایران ریط داشته باشه و خیلی خنده داره ! گفت : از یکی میپرسن دایناسور Tyrannosaurus اولین بار کجا پیدا شده و طرف در جواب میگه تهران
گفتم آخه چرا گفت تو اصلا نمیگیریاااا .... معلومه دیگه چون اول اسمش مثل تهران تلفظ میشه و بعدش از خنده داشت میمرد
من هم از خنده اون خندم گرفته بود. خلاصه ببینین ما با چه موجودایی زندگی میکنیم اینجا ![]()
راستی شما Free Hugs شنیده بودین ؟ اینجا یه سری دختر و پسر جوون تو خیابون اصلی شهر یه تابلو گذاشتن که هر کس بخواد مجانی بغلش میکنن !
شیطونه میگه هفته بعدی برم یه بغل مجانی بگیرما ![]()
چند هفته پيش روزنامه ليبرال و معتبر اينديپندنت در بريتانيا کاريکاتوری چاپ کرد به شکل يک تکه کاغذ
چروک خورده . با نگاهی دقيق تر دريافتم که طرح گويای شکل و فرم يکی از حادترين، و برای خيلی ها نگران کننده ترين مسئله ای است که تاريخ سياسی جزيره بريتانيا با آن روبرو است.
کاريکاتور اينديپندنت نقشه جغرافيای بريتانيا بود بدون اسکاتلند. بدون اسکاتلند به اين دليل که تمام پيش بينی ها و نظرسنجی ها درباره نتيجه انتخابات پارلمان اسکاتلند حاکی از پيروزی حزب ملی اسکاتلند است که دهه ها است برای کسب استقلال اسکاتلند از باقی پادشاهی متحد بريتانيا مبارزه می کند و اکنون پس از دهه ها ناکامی و شکست، خود را در کنار دروازه پيروزی می بيند. اگر در انتخابات سوم ماه مه (اواسط ارديبهشت)، حزب ملی اسکاتلند اکثريت کرسی ها را بدست را آورد دو پيامد تقريبا حتمی خواهد داشت: اول انتصاب الکس ساموند، رهبر حزب به مقام وزير اول در دولت اسکاتلند و بعد از يکی دو سال برگزاری يک همه پرسی در اسکاتلند با هدف جدايی از پادشاهی متحد بريتانيا و اعلام استقلال، آنهم تحت نظام جمهوری.
تصور تاسيس جمهوری اسکاتلند در شمال جزيره بريتانيا برای بسياری از مردم انگلستان، بويژه اکثريت سلطنت طلب آن غير قابل قبول است. حتی گوردون براون، وزير دارايی و به احتمال زياد نخست وزير بعدی پس از کناره گيری تونی بلر، که خود زاده و پرورده اسکاتلند است بارها گفته که جدايی اسکاتلند از بريتانيا بزرگترين ضربه به مقام و موقعيت جهانی اين کشور خواهد بود.
از وحدت دو پادشاهی انگلستان و اسکاتلند فقط سيصد سال می گذرد در طی تاريخ شاهان و ملکه های دو کشور بيشتر در حال جنگ بودند تا همسايگانی آرام و صلح طلب.
وحدت مصلحتی اسکاتلند و انگلستان و پيوستن دوک نشين ويلز، از سه بخش اصلی اين جزيره پادشاهی متحد به وجود آورد که بعدها با ضميمه شدن استان ايرلند شمالی به آن دارای چهار بخش شد که همگی از لندن اداره می شد.
کشف ذخاير نفت و گاز طبيعی در آبهای اطراف اسکاتلند در دهه شصت ميلادی بود که به حزب ملی اسکاتلند انگيزه جديدی برای استقلال بخشيد.
ولی کنترل سياسی لندن بر امور مناطق ديگر و تفوق تاريخی حزب کارگر در مبارزات انتخاباتی که اکثريت نمايندگان اسکاتلند در مجلس عوام را به خود اختصاص می داد به صورت سدی غير قابل نفوذ احساسات استقلال در اسکاتلند را خاموش نگاهداشت.
تغيير و تحول اصلی در اوخر دهه نود ميلادی رخ داد. دولت کارگری تونی بلر در اجرای تعهدات حزبی اش به دادن خود مختاری بيشتر به اسکاتلند و ويلز، در ادينبورگ و کارديف انتخابات مجلس محلی ترتيب داد و بخشهای مهمی از اختيارات خود در لندن را به دولتهای محلی واگذار کرد.
اسکاتلند که سالها بود از لحاظ قانونهای کيفری و آموزش و پرورش کاملا مستقل از لندن عمل می کرد اين بار با گرفتن اختيارات قانونی بيشتر تقريبا به صورت يک کشور مستقل در آمد و همراه با آن آرمان استقلال طلبی قوت تازه ای پيدا کرد.
اگرچه مخالفان استقلال اسکاتلند با اشاره به سالها اتکای مالی اين بخش شمالی از بريتانيا به خزانه دولت مرکزی می گويند جمهوری اسکاتلند نمی تواند خودکفا باشد، ولی می توان گفت که يک اسکاتلند مستقل، با جمعيتی کمتر از ده ميليون و برخورداری از صنايع و تکنولوژی پيشرفته و کشاورزی و دامداری وسيع نبايد در تامين رفاه مردم مشکلی داشته باشد.
افزون بر تمام اين منابع پردرآمد، اسکاتلنديها به طنز می گويند اشتهار کنونی شان در دنيا مرهون موفقيت در توليد دو نوع مايع پر مشتری است نفت و ويسکی.
(برگرفته از وبلاگ بی بی سی)
... یکی از مسائلی که در رباعی های حکیم به آن پرداخته شده است، تلاش برای یافتن پاسخ به پارادوکس فلسفه خلقت است. این کوشش ها تنها در آثار خیام نمود ندارد که بعد از او خواجه نصیرالدین توسی هم این کار را کرده است. ملاصدرا نیز در اثرش اجربه الرسایل نصیریه به این سوال خواجه نصیر الدین توسی پاسخ داده است ...
دکتر نصری درباره نگاه برخی از عرفا از جمله شمس تبریزی درباره خیام گفت؛شمس تبریزی در تحلیل رباعی های خیام با رویکردی متن گرایانه می گوید؛ آری وضعیت حال خود می کند هر گوینده؛ او سرگردان بود باری بر فلک می نهد تهمت را، باری بر روزگار، باری بر حضرت حق، باری نفی می کند و انکار و ... سخن هایی درهم می گوید و بی اندازه و تاریک می گوید مومن سرگردان نیست. پژوهندگان بر این سخن شمس تاخته اند ولی در واقع سخن شمس بر اساس تفکرات متن محورانه است و با توجه به زبان متن است ... صهبای خرد در رد نظر شمس می گوید، خود شمس هم حرف های ضد عرف، مشابه آرای ضد عرف خیام زده بود؛ ولی نمونه ای از او نمی آورد و تنها خواننده را به خط سوم ارجاع می دهد. درجایی دیگر از کتاب آمده است، خیام بر هدف خلقت ایراد داشته است؛ ولی برای اثبات این سخن نیز دلیلی برآمده از رباعی ها نمی آورد. گاه تناقض هایی در رباعی ها دیده می شود که ممکن نیست یک حکیم آن را ساخته باشد ... دکتر نصری درباره دیدگاه مولف درباره خدا باوری خیام گفت؛ کوشش دیگر مولف آن است که چنین بنمایاند، خیام تنها وجود خدا را می پذیرد و نه غیراز او را، ولی فیلسوفی که آثاری فلسفی در اثبات خداوند، غایت داری جهان و اثبات دیگر باورهای دینی دارد، چگونه بر اساس رباعی ها دست به انکار می زند؟ خیام با اینکه صوفی رسمی نیست به زهد و ریاضت اعتقاد دارد و زهد را مددکار عقل برای فهم بسیاری از مسائل می داند.
در تحلیل آثار خیام اگر تنها پیام را در آثار فلسفی ـ عقلی اش بجوییم و اثر شاعری را هم که رباعی سروده به تنهایی و صرف نظر از آثار فلسفی به نقد کشیم و پیام هر دو نوشتار را جدا از هم طرح کنیم، مشکلی بروز نمی کند. اشکال از آن جا روی می کند که بخواهیم بین این دو پل ارتباطی برقرار کنیم؛ یعنی پیام هایی را که در آثار فلسفی و رباعی ها وجود دارد به هم ارتباط بدهیم و بعد بخواهیم از این را ه به شناسایی شخصیت تاریخی خیام بپردازیم.
مشکل این نیست که خواننده با خیامی مواجه شود که به آرای ضد و نقیض معتقد است، اشکال این است که خواسته اند بین دو پیام متفاوت پل ارتباطی برقرار کنند.
برگرفته از روزنامه کارگزاران
یک چند به کودکی به استاد شديم یک چند ز استادی خود شاد شديم
پايان سخن شنو که ما را چه رسيد چون آب بر آمدیم و چون باد شديم
امروز متنی آماده کرده بودم درباره اسکاتلند و احتمال جدایی اون از بریتانیا ولی با اتفاقات خوبی که تو ایران افتاد تصمیم گرفتم که به چند تبریک اکتفا کنم !
بالاخره بعد از تلاش های بسیار زبادی که جمعی از علاقه مندان به آثار باستانی کشور عزیزمون ایران داشتند سد سوند به دستور ریس جمهور محبوب (!) کشور عزیزمون افتتاح شد. دیروز جمعی از دانشجوهای کشور در کنار اداره سازمان میراث فرهنگی کشور تجمع کردند و اعتراض خودشون رو با شعار هایی مثل «۳۰۰ =۳۰وند»، «اسکندر آسوده بخواب- محمود بيدار است»، «اسکندر به آتش کشيد- اين ها به زير آب می برند»، «کاری را که اسکندر تمام نکرد، اين ها کردند»، «ديگر نيازی به ۳۰۰ نيست»، «قسمت دوم ۳۰۰ با بازيگران ايرانی»، «مشايی- اسکندر، پيوندتان مبارک» و... اعلام کردند. دیروز وقتی با دوستان رفته بودم به قلعه ادینبرا و میدیدم که تاریخ نداشته خودشون رو با چه عزت و احترامی به همه نشون میدن و با چه دقتی نگه داری میکنن دلم به حال خودم و کشورم سوخت.
از طرف دیگه علارغم اینکه ریس جمهور منتخب مردم (!) در زمان مبارزات انتخابات رياست جمهوري گفتند که مسئله مهم براي مردم نوع پوششي جوانان نيست بلکه مشکل بي عدالتي هاي موجود است و قول مبني بر آوردن پول نفت بر سر سفره مردم دیروز طرح ضربتی 'برخورد با بد حجابی' آغاز شد. چه زیبا و غرور آفرین وقتی میبینی به جای فرهنگ سازی و عملکردی عاقلانه از طرف دولت با زور و سرنیزه و تهدید روسری دختری رو چند سانت جلو میکشند به امید اینکه ارشاد شده باشه.
خیلی دوست داشتم همه این وقایع زیبا و دلنشین رو به همه عزیزان و همینطور ریس جمهور عزیزمون تبریک و تسلیت عرض کنم.
(دوستای عزیزم سلام....من خیلی از همتون ممنونم برای نظرهاتون و اینکه من همیشه خیلی چیزهای زیادی رو با خوندن نظرات وبلاگ از شما دوستای خوبم یاد گرفتم....من رو میبخشید که بخش نظرخواهی این پست رو غیر فعال کردم چون درک میکنم که با دست گذاشتن روی نکات حساس نباید گره ای رو که میشه با دست باز کرد کاریش کنیم که با دندون باز بشه! ....باز هم از همه دوستانی که لطف کردن و برای رهنمایی من نظر گذاشتند ممنونم....به امید روزی که هممون در کنار هم بشینیم و این مسایل را با هم بحث کنیم )

دوستان سلام
من و مهدی (یکی از دوستان خوب نفتی ما ! ) هفته پیش برای تعطیلات عید پاک رفتیم لندن برای چند روز! جاتون خالی خیلی با حال بود مخصوصا که بعد از یک سال یه کباب کوبیده اساسی هم خوردیم. خیلی جا ها رو رفتیم دیدم از موزه بریتانیا که از شانس ما اون هفته بخش ایرانشناسیش تعطیل بود تا London Eye و London Bridge و پارک معروف Hyde Park که هز کس میتونه دریاره هر موضوعی که دوست داره به صورت سخنرانی وسط پارک آزادانه صحبت کنه ! اما مهم ترین جایی رو که امروز میخوام براتون تعریفش رو بکنم سفارت ایران در لندن بود ! ![]()
بگذریم از اینکه به شوخی بجای اینکه از مردم آدرس سفارت ایران رو بپرسیم آدرس سفارت اتیوپی که همون بغل یود رو میپرسیدیم که یهو این انگلیسیای جهان خوار ما رو به گروگان نگیرن
(شوخی میکنم ) ولی داستان توی کنسولگری از همه با مزه تر بود. بعد از مدت ها دختر خانم هایی رو با مانتوهای تنگ و آرایش به اون غلیظی میدیدم که یادآور خوب ایران در ذهنم بود. از خانمی که چون روسریش رو دیشب پیدا نکرده بود و با حوله اومده بود تا اون آقایی که که یقه مسئول سفارت رو چسبیده بود که چرا کارش رو راه نمیندازه و حتی اون آقای انگلیسی که میگفت ده سال هست هفته ای یکبار به ایران میره و بر میگرده ولی این دفعه یهش گیر دادن که مدارکش کامل نیست و داشت از خنده میمرد که تو این ده سال چرا کسی متوجه نشده و حالا بهش گیر دادن !
خلاصه ما قبل از اینکه از اینجا بریم مدارک رو آماده کرده بودیم به همراه نامه ثبت نام دانشگاه در سال جدید (۲۹ سپتامبر ۲۰۰۶) و بعد از پرس و جو از مسئول ثبت نام دانشکده که اگه میشه اون رو مهر جدید بزنه که آخرش هم نزد و گفت که جریمه داره و وقتی میخواستیم بریم سفارت تمام مدارک رو با خودمون بردیم . اما از اونجایی که مطمئن بودم که هیچ کاری با یک بار رفتن انجام نمیشه خیلی با سعه صدر برخورد میکردم و خودم رو آماده کردم. بعد از اینکه ساعت یازده و چهل و پنج دقیقه و یک ربع مونده به ساعت کار کنسولگری ( آخه فقط تا ساعت ۱۲ کار میکنن !
) ما رو صدا کرد گفت که نامه شما مال سال ۲۰۰۶ هست و هر چی از ما اصرار که دانشگاه نامه دیگه ای به من نمیده قبول نکرد ! خلاصه اون موقع بود که به طور کامل فهمیدم که کارهای ما چه تو ایران و چه تو خارج به همون صورت اجرا میشه و هیچ اصلاحی پیدا نمیکنیم و فرقی بین داخل و خارج ایران داره. خلاصه به امید روزی که همه چی در آینده روی روال اداری درستش و شاید هم اینترنتی انجام بشه.

کشور ما هم از این قانون مستثتا نبوده و نیست. اما چه غمناک وقتی بدانی کشوری با فرهنگ نخبه کشی بسیار کم مجال به بزرگان چون میرزا عیسی قائم مقام ( پدر قائم مقام ) ، عباس میرزا ، قائم مقام فراهانی و میرزا تقی خان فراهانی ( امیر کبیر ) مبدعین تفکر مدرن در ایران, میدهند. باید گفت مهمترین سوال و مبدا سوال در مورد مدرنیته و تغییر در ایران سوال معروف عباس میرزا از سفیر فرانسه است که پرسید " ای غریبه به من بگو که در دنیا چه اتفاقی افتاده و چرا همیشه ما شکست می خوریم ؟ " . به زعم متفکرین ایرانی این سوال مهم و بسی سرنوشت ساز پیرامون مبدا فکری و نظری مدرنیته در ایران است . عباس میرزا شاهزاده قاجار یکی از معدود افرادی است که در اندیشه تحولی بنیادین در نظام سیاسی و اداری ایران افتاد. بعد از شکست سپاه ایران در جنگ میان سپاه ایران و روس در منطقه ای به نام اصلاندوز عباس میرزا به فکر چاره اساسی افتاد و با آشنائی با آنچه در روسیه و عثمانی گذشته بود و میگذشت دست به اصلاحات اساسی زد.نخست به فکر لزوم ارتش منظم افتاد و از ارتش روس و نظام جدید عثمانی الهام گرفت، اما لباس تازه سربازان ایجاد عکس العمل کرد و گفتند که عباس میرزا میخواهد لباس کفار را به تن مؤمنان کند! ولی مهمترین اقدام عباس میرزا فرستادن دانشجو به فرنگ بود که در راستای همان سوال همیشگی در ذهن وی به وقوع پیوست.
اولین چاپخانه های فارسی که درهندوستان تاسیس شندند با انتشار ترجمه ها کمک کردند. پس ازآن عباس میرزا چاپخانه ای درتبریز دایر کرد. و سپس چند چاپخانه سنگی درتهران شروع به کار کردند. دراین چاپخانه ها چند روزنامه به چاپ میرسید و تعداد قابل توجه از ترجمه ها. ایجاد دارالترجمه رسمی زیر نظر اعتماد السلطنه واقعه مهمی بود. طبیعی ست که رشد فکری مردم با مطالعه آثار نویسندگان خارجی که توسط ایرانی ها ترجمه شده است، ازآن حالت سکون و سکوت بدر آید. در همین دوران است که روزنامه دولتی به نام "وقایع اتفاقیه" که بعدها با تغییر نام به "روزنامه دولت علیه ایران" منتشر میشود. «این روزنامه ها به وسیله کارمندان عالیرتبه تهیه میشدند. ناصرالدین شاه همین روزنامه های دولتی را نیز تحمل نکرد و دستگاه سانسور مطبوعات را ایجاد کرد. همه روزنامه ها تعطیل شدند ... عمر روزنامه "وطن" به زبان فرانسه نیز ازیک شماره تجاوز نکرد.
بزرگی چون قایم مقام در دفتر عباس میرزا ولیعهد به نویسندگی اشتغال ورزید و در سفر های جنگی با او همراه شد و در طول دوران وزارتش به ایران و ایرانی خدمات شایانی کرد. سنگ بنای دارالفنون نیز به فرمان امیرکبیر در شمال ارگ سلطنتی نهاد شد نقشه آن کار میرزا رضای مهندس است که در زمان عباس میرزا ولیعهد فتحلیشاه برای تحصیل به انگلیس رفته بود.
در اوایل سال 1249 ه.ق. نایب السلطنه برای دفع فتنه یاغیان افغانی به رغم مخالفت انگلستان عازم هرات شد و قائممقام را نیز همراه برد. عباس میرزا که بیماری سل داشت، در مشهد بستری شد و فرزند خود، محمد میرزا، را مامور فتح هرات کرد. هرات در محاصره بود که عباس میرزا درگذشت و قائم مقام، که جنگ را صلاح نمی دانست، با یارمحمد خان افغانی عهدنامه صلح بست و به تهران بازگشت. بعد ها در ميانه قرن نوزدهم ميلادی، ناصرالدين شاه، چهارمين پادشاه قاجار، تحت فشار بريتانيا سرزمين هرات در شرق ايران را نيز به کشور افغانستان امروزی واگذار کرد.
به هر حال مدرنیته سرنوشت محتوم تمام بشریت است و و به تعبیر مارکس "هرکس در مقابل مدرنیته بایستد خاکستر می شود"!

هفته ای که گذشت هفته ای بود مشابه هفته های قبل اگرچه که سالی جدید شروع شد و تلاشی
دوباره رو میطلبد اما تغییر محسوسی در من نداشت. امسال سال نو را در منزل حمید به همراه مهدی و منوچهر شروع کردیم که البته در مقایسه با سال پیش و بازی فوتبال در هنگام سال تحویل خیلی پیشرفت خوبی به حساب میاد
اگرچه که ایرانیان در ادینبرا و گلسگو در کشتی جشن گرفتند اما متاسفانه به علت دیر اقدام کردن نتونستم جایی رو رزرو کنم و از اون باز موندم.
از طرف دیگر فرصتی پیدا کردم و فیلم ۳۰۰ رو هم دیدم
به نظر من که خیلی فیلم قابل استنادی نبود و فقط جنبه انیمیشن و هنری داشت. چه اینکه در صورتی که قرار به ناراحت شدن باشه یونانیان هم باید به اندازه ما به این فیلم اعتراض داشته باشن . در این فیلم اون ها رو به صورت افرادی نشون میداد که از دوران کودکی به اجبار از خانواده ها میگرفتن و به فجیع ترین حالات آموزش نظامی میدادن و افرادی میساختن که در زندگیشون فقط جنبه نظامی داشت و نه چیز دیگه! از طرف دیگه عظمت ایران در مقابل یونان بود که به خوبی نشون داده میشد و اینکه کشور و مردم یونان زیر نظر ایرانیان بودن و از خود اراده تام و کمال نداشت حتی ماموران ایرانی با پادشاه یونان رو درسطح افراد عادی برخورد میکردن. جایی از فیلم که پادشاه یونان با نماینده ایران که سر سربازان یونان رو براش هدیه برده بود با تندی صحبت کرد , سرباز ایرانی به او گفت "در انتخاب کلمات با دقت عمل کن که آخرین جملات تو به عنوان یک پادشاه نباشد ! " و عظمت ایران و ترسی که همیشه از ایران در دل حتی بزرگان یونان بود رو به تصویر میکشید و اینکه خیلی از اونها از ایران مستمری میگرفتند و از خود حق انتخابی نداشتند و تسلیم خواسته های ایرانیان بودند. البته در این فیلم سربازان ایرانی و خشایار شاه رو به عنوان افرادی مهاجم و با چهره هایی غیر نزدیک به واقعیت نشون میداد. خلاصه به نظرم فیلم در حدی نبود که به عنوان بی احترامی یا به قصد جسارت به ایرانیان بشه معنی کرد.
خلاصه سفارش میکنم که اگه فرصت کردین اون رو ببینن اگر چه که فیلم جدید "مستر بین" خیلی بامزه تر بود
.
چون ابر به نوروز رخ لاله بشست برخيز و بجام باده کن عزم درست
کاين سبزه که امروز تماشاگه ماست فردا همه از خاک تو برخواهد رست
نوروز در قلب هر كسي است . در دل و جانش . در روزي كه آن روز برايش روز ديگري باشد ، واقعا روز ديگري باشد . نوروز در خود انسانهاست . براي خود انسانها ، روزي كه چيز تازه اي بيافريني . كاري كني . چيزي كه فكر كني ، حس كني و با دل و جان ببيني كه انسان هستي . انسان . نوروز فراتر از اين جشن و سنت هاست و اينها نمادي براي آن بيش نيست . براي اينكه از ياد نبريم كه هر روز مي تواند نوروز باشد .
براتون آرزوی سالی پر از شادمانی و موفقیت دارم.
امسال برای دومین بار در زندگی ام هست که سال نو رو در کنار عزیزانم شروع نمیکنم. واقعیت اینه که سال پیش موقع تحویل سال نو داشتم فوتبال بازی میکردم. نه به این خاطر که به این روز مهم توجهی نداشتم. چون جشن گرفتن این روز به دور از خانواده ام لذتی برام نداشت ودر واقع داشتم از تنهایی خودم فرار میکردم ![]()
دوستان برای پیدا کردن اطلاعات بیشتر درباره تاریخچه نوروز متوانید به وبسایت رسول کاملی و یا فرهنگ لغت ویکیپدیا مراجعه کنید.
ساقي گل و سبزه بس طربناک شدهست درياب که هفته دگر خاک شدهست
می نوش و گلي بچين که تا درنگري گل خاک شدهست و سبزه خاشاک شدهست
امرو تو وبلاگ مپسند که لوتیان خار شوند (
!!!)یه مطلب جالب دیدم که گفتم برای شما هم جالب باشه!
(البته بخشی از مطالب با مراجعه به مراجع دیگه یه مقدار عوض شده)
امیدوارم که شما هم مثل من از دیدن پرچم های ایران در طول تاریخ لذت ببرین :
پرچم زمان کورورش کبیر(۵۵۹ سال پیش از میلاد)

درفش کاویانی

پرچم ایران پس از حمله اعراب

شاه اسماعیل و شاه طهماسب صفوی
دوره شاه صفی دوم

دوره نادرشاه

دوره علی قلی شاه عادل

دوره آغا محمدخان قاجار

دوره محمد شاه قاجار

دوره ناصرالدین شاه

دوره رضاشاه و محمد رضا شاه پهلوی
جمهوری اسلامی
![]()
چیزی که از روی این نقشه ها میشه گفت اینه که شیر و خورشید میان نقشه از سه رنگ سیز و سفید و قرمز اون کهن تر و تاریخی تر هست و با تغییر دوره های مختلف تاریخی در نقشه باقی مونده. اما من متوجه نشدم که برای چی شیر و خورشید وسط نقشه رو زمان انقلاب عوض کردن؟
(بسیار دوست دارم یه پست درباره تاریخچه پرچم ایران براتون بذارم....ایشالا در آینده نزدیک )
What are Gas Hydrates?
Gas hydrates (or clathrate hydrates) are ice-like crystalline molecular complexes formed from mixtures of water and suitably sized 'guest' gas molecules. The water (host) molecules, upon hydrogen bonding, form lattice structures with several interstitial cavities. The guest gas molecules can occupy the lattice cavities, and when a minimum number of cavities are filled, the crystalline structure will become stable and solid gas hydrates will form, even at temperatures well above the melting point of water ice. When gas hydrates dissociate (melt), the crystalline lattice breaks down into liquid water (or converts to ice if conditions are below the freezing point of water) and the gas is released. The classic image of gas hydrates is the 'burning snowball' - methane hydrate supporting its' own combustion, as shown in the picture below.
Gas hydrates may form wherever water and suitably sized 'guest' molecules (e.g. methane, carbon dioxide) exist under suitable (generally) high pressure and low temperature conditions. Suitable conditions for gas hydrate formation commonly occur during hydrocarbon production operations, where they are a major flow assurance problem. In the natural enviroment, hydrates may be found and in the sediments of the deep sea continental margins, the subsurface of Arctic permafrost regions, and in deep glacial ice.
Gas Hydrates in Hydrocarbon Production Operations
In petroleum exploration and production operations, gas hydrates are a serious economic and safety concern. Low seabed temperatures combined with high fluid pressures promote formation of clathrates in reservoir hydrocarbon-water fluid mixtures. Clathrates can block pipelines, subsea transfer lines, and, in the event of a gas kick during drilling, form in the well, in risers, BOPs (Blow-Out Preventers) and chokelines.
Drilling
In drilling, record water depths are continuously being set by oil companies in the search of hydrocarbon reserves in deep waters. Due to environmental concerns and restrictions, water based drilling fluids are often more desirable than oil based fluids, especially in offshore exploration. However, a well-recognised hazard in deep water offshore drilling, using water based fluids, is the formation of gas hydrates in the event of a gas kick.
In deep-water drilling, the hydrostatic pressure of the column of drilling fluid and the relatively low seabed temperature, could provide suitable thermodynamic conditions for the formation of hydrates in the event of a gas kick. This can cause serious well safety and control problems during the containment of the kick. The formation of gas hydrates in water based drilling fluids could cause problems in at least two ways:
Production
The ongoing development of offshore marginal oil and gas fields increases the risks of facing operational difficulties caused by the presence of gas hydrates. A typical area of concern is multiphase transfer lines from well-head to the production platform where low seabed temperatures and high operation pressures increase the risk of blockage due to gas hydrate formation. Other facilities, such as wells and process equipment, can also be prone to hydrate formation.
Different methods are currently in use for reducing hydrate problems in hydrocarbon transferlines and process facilities. The most practical methods are:
What is my Project exactly?
I am working on a thermodynamic model to predict hydrate stability conditions to modify our inhous HWHYD model as my PhD project. HWHYD capabilities include:
The main topic in this part of the projet is the prediction of inhibitor loss in gas/water/liquid hydrocarbon phase. However, adequate prediction of the phase behaviour of reservoir fluids/methanol, ethanol or EG / water mixtures is essential for proper design and operation of the various processing units and transportation systems, there is limited information available on the hydrate stability zone and inhibitor loss in such systems. Therefore, high safety margins and inhibitor injection rates are used to ensure adequate protection against gas hydrate formation.
امیدوارم تونسته باشم یه توضیح مختصری در رابطه با هیدرات های گازی و اینکه من دارم روی چه پروژه ای کار میکنم داده باشم.
«...آری تنها گناه من و گناه بسیار بزرگ من این است که صنعت نفت را ملی کرده ام و بساط استعمار و
اعمال نفوذ منافع اقتصادی عظیم ترین امپراتوری های جهان را از این مملکت برچیده ام و پنجه در پنجه مخوف ترین سازمان های استعماری و جاسوسی بین المللی در افکنده ام و به قیمت از دست رفتن خود و خانواده ام و به قیمت جان و عرض و مالم خداوند مرا توفیق عطا فرمود تا با همت و اراده مردم آزاده این مملکت بساط این دستگاه وحشت انگیز را درنوردیدم. من طی این همه فشار و ناملایمات، این همه تهدید و تضییقات از علت اساسی و اصلی گرفتاری خودم غافل نیستم و به خوبی می دانم که سرنوشت من باید مایه عبرت مردانی بشود که ممکن است در آتیه در سراسر خاورمیانه درصدد گسیختن زنجیر بندگی و بردگی استعمار برآیند.
من می خواهم برای آخرین بار در زندگی خود ملت رشید ایران را از حقایق این نبرد وحشت انگیز مطلع سازم و مژده بدهم؛
مصطفی را وعده داد الطاف حق / گر بمیری تو نمیرد این ورق
حیات و عرض و مال و موجودیت من و امثال من در برابر حیات و استقلال و عظمت و سرافرازی میلیون ها ایرانی و نسل های متوالی این ملت کوچک ترین ارزشی ندارد و از آنچه برایم پیش آورده اند هیچ تاسف ندارم و یقین دارم وظیفه تاریخی خود را تا سرحد امکان انجام داده ام و من به حس و عیان می بینم که این نهال برومند در خلال تمام مشقت هایی که امروز گریبان همه را گرفته به ثمر رسیده و خواهد رسید.عمر من و شما و هرکس چند صباحی دیر یا زود به پایان می رسد ولی آنچه می ماند حیات و سرافرازی یک ملت مظلوم و ستم دیده است.
از مقدمات کار و طرز تعقیب و جریان دادرسی معلوم است که در گوشه زندان خواهم ماند و این صدا و حرارت را که همیشه در خیر مردم به کار برده ام خاموش خواهند کرد و دیگر جز در این لحظه نمی توانم با هموطنان عزیز صحبت کنم. بدین وسیله از مردم رشید و عزیز ایران مرد و زن و پیر و جوان تودیع می کنم و تاکید می نمایم که در راه پرافتخاری که قدم برداشته اند از هیچ حادثه ای نهراسند و نهضت مقدس خود را ادامه دهند و یقین بدانند، خدا یار و مدد کار آنها خواهد بود».
برای دیدن مدارک چاپ شده سازمان سیا و ارشیو چاپی نیویرک تایمز یه لینک های داده شده مراجعه کنید و همین طورمطالعه نطق تاريخی دکتر مصدق در دادگاه لاهه رو به همه دوستان سفارش میکنم.
(متن بعدی من در وبلاگ با توجه به قولی که به جاسا دادم درباره هیدرات های گازی خواهد بود
)
در ۴۰ كیلومتری شمال غربی نطنز از استان اصفهان در دامنه كوه كركس روستایی بس كهن واقع است به نام ابیانه. این روستا را به اعتبار آثار و بناهای تاریخی پرتنوعش باید از زمرهٔ استثنایی ترین روستاهای ایران به شمار آورد. شكوه معماری بومی و سرشار از زیبایی
این روستا، آن را در شمار نمونه های كم نظیر دیدنیهای جهان درآورده است. ابیانه نقطه ای خوش منظره و خوش آب و هوا و دارای موقعیت طبیعی مساعدی است. در دورهٔ صفویه هنگامی كه شاهان صفوی برای ییلاق به نطنز میرفتند بسیاری از نزدیكان آنها و درباریان ترجیح میدادند در ابیانه اقامت كنند. شمار خانه های ابیانه در سرشماری سال ۱۳۶۱ برابر با ۵۰۰ واحد برآورد شده؛ این خانه ها تماماً بر روی دامنه پرشیبی در شمال رودخانه برزرود بنا شده است به صورتی كه پشت بام مسطح خانه های پایین دست، حیاط خانه های بالادست را به وجود آورده است و هیچ دیواری هم آنها را محصور نمیسازد. در نتیجه، ابیانه در وهلهٔ اول روستایی چند طبقه به نظر میآید كه در بعضی موارد تا چهار طبقهٔ آن را می توان مشاهده كرد. اتاقهای ابیانه به پنجرههای چوبی ارس مانند مجهزند و اغلب دارای ایوانها و طارمیهای چوبی پیش آمدهٔ مشرف بر كوچه های تنگ و تاریكاند كه خود به صورت مناظر جالبی درآمدهاند. نمای خارجی دیوارهای خانه های ابیانه با خاك سرخی كه معدن آن در مجاورت روستاست پوشیده شده است. از آنجا كه در دامنه های شیبدار ابیانه فضای كافی برای ساختن خانه های موردنیاز وجود ندارد در این روستا چنین رسم شده است كه هر خانواده انبار غار مانندی در تپههای یك كیلومتری روستا، در كنار جاده و نرسیده به ابیانه ایجاد نماید. این غارها كه در دل تپه ها حفر شدهاند و از بیرون تنها درهای كوتاه و محقر آن نمودار است برای نگهداری دامها و نیز آذوقهٔ زمستانی و اشیای غیرضروری مورد استفاده قرار میگیرد. زندگی مردم ابیانه كشاورزی و باغداری و دامداری است كه با روشهای سنتی اداره میشود. بیشتر زنان در امور اقتصادی با مردان همكاری دارند. ابیانه دارای هفت رشته قنات است كه برای آبیاری مزارع و باغات مورد استفاده قرار میگیرد. گندم، جو، سیب زمینی و انواع میوه به خصوص سیب، آلو، گلابی، زردآلو، بادام و گردو در ابیانه به دست میآید. در سالهای اخیر قالیبافی در ابیانه رواج پیدا كرده و نزدیك به ۳۰ كارگاه قالیبافی در آنجا دایر شده است. در گذشته گیوه بافی از جمله مشغله های پردرآمد زنهای ابیانه بوده است كه امروزه تا حدی متروك شده است. مردم ابیانه به سبب كوهستانی بودن منطقه و دور بودن محل آنها از مراكز پر جمعیت و راههای ارتباطی، قرنها در انزوا زیسته و در نتیجه بسیاری از آداب و رسوم قومی و سنتی و از جمله زبان و لهجهٔ قدیم خود را حفظ كرده اند. زبان مردم ابیانه فارسی با لهجهٔ خاص ابیانه ای است كه با لهجه های متداول در جاهای دیگر تفاوت اساسی دارد. لباس سنتی آنها، هنوز هم میان آنها رواج دارد و در حفظ آن تاكید و تعصب از خود نشان میدهند، در مردان شلوار گشاد و درازی از پارچهٔ سیاه و در زنها پیراهن بلندی از پارچه های گلدار و رنگارنگ است. علاوه بر این، زنهای ابیانه معمولاً چارقدهای سفیدرنگی بر سر دارند. قدیمترین اثر تاریخی ابیانه آتشكدهای است كه مانند دیگر بناهای ده در سراشیبی قرار گرفته است. آتشكده ابیانه را نمونه ای ازمعابد زردشتی دانستهاند كه در جوامع كوهستانی ساخته میشد. مهمترین بنا و اثر تاریخی این روستا یك باب مسجد جامع و قدیمترین اثر تاریخی این مسجد منبر چوبی منبتكاری آن است كه در سال ۴۶۶ هجری قمری ساخته شده است. مسجد قدیمی دیگر ابیانه مسجد برزله است كه دارای فضای دلبازی است و روی لنگه در شرقی آن سال ۷۰۱ هـ. ق. نوشته شده است كه مربوط به دورهٔ ایلخانان است.مسجد تاریخی دیگر ابیانه مسجد حاجتگاه است كه كنار صخرهای در كوهستان بنا شده و بر در ورودی شبستان آن تاریخ ۹۵۲هـ. ق. مشاهده میشود. روستای ابیانه دارای دو زیارتگاه است: یكی مرقد شاهزاده عیسی و شاهزاده یحیی در جنوب روستا كه به گفته اهالی فرزندان امام موسی كاظم بودهاند؛ و زیارتگاه دیگر ابیانه قدمگاه نامیده میشود. از جمله جاها و اماكن دیدنی دیگر ابیانه میتوان از خانه غلام نادرشاه و خانه نایب حسین كاشی نام برد.

این دوست بنگلادشی هم این ۳ شنبه بالاخره داره میره! من از زمانی که اومدم اینجا تا حالا ۵ تا دوست جدید از ۵ نقطه مختلف دنیا پیدا کردم. "ین" از جمهوری چک اولیش بود که برای یه دوره کوتاه مدت زبان انگلیسی به این شهر اومده بود, "کلی" از چین که آخر دوران درسش قبل از اینکه برگرده به کشورش برای یه و مدت کوتاه اومد اینجا. بعدش "سابین" اومد از اطریش که حدود ۵ ماه اینجا بود و دانشجوی exchange به حساب میومد و رشته مترجمی زبان میخوند. بعدش "گایاتری" از هندوستان که MBA میخونه و ۳ هفته اینجا بود و بعد از اون هم "شریف" از بنگلادش که دانشجوی دکترای آبزیان دریایی هستش. زندگی با افراد مختلف با برخوردهای مختلف خیلی تجربه جالبی برام بوده. واقعا آسیایی ها خیلی رفتار های شبیه هم داشتن و اروپایی هم به همین ترتیب. آسیایی ها خیلی در ظاهر مهربان تر و نزدیک تر بودن اما بعد از مدتی متوجه میشدی که به یک اندازه دوستان نزدیکی برات هستند فقط نحوه بروز احساساتشون با هم متفاوته! 
زمانی رو به یاد میارم که وقتی داشتم میومدم همه بهم میگفتن که انگلیسیا خیلی آدم های خشک و سختی هستن. البته در برخورد اول همینجوری هستن مخصوصا با یک نفر از یک فرهنگ متفاوت اما بعد از مدتی احساس میکنی که بسیار مهربان و دوست داشتنی هستن و فقط نحوه ارتباط برقرار کردن و ابراز احساساتشون یه مقدار متفاوته. البته به نظر من بین اسکاتلندی ها و انگلیسی ها در این مورد خیلی تفاوت فاحشی وجود داره و کاملا از هم قابل تشخیص هستند.
راستی هیلاری یه بار که داشت برام توضیح میداد میگفت که ما ایرانی ها درهنگام صحبت کردن زیادی تشکر میکنیم در حالی که به نظرش احتیاجی نیست و فقط باید گفت "باشه" و احتاجی به تشکر نیست.
چیز دیگه ای که براشون خیلی جالب بوده فرق ما ایرانی ها با بقیه آسیایی ها و مخصوصا عرب ها هستش و اینکه برام توضیح میداد که در نحوه برخورد ما خیلی تفاوت احساس میکنه و همیشه بهم میگه چون شما پرشین هستین خیلی با بقیه فرق دارین و برای این نکته تو ذهنشون خیلی ارزش و اعتیار قایل هستن. گویا با چند دانشجوی عرب و آسیایی دیگه ای که داشته مشکللتی داشته و بعد از مدتی ازشون خواسته که جای دیگه ای رو برای زندگی پیدا کنن!
به واقع هر خارجی در کشور دیگه نماد چهره کل مردم کشورش هست و هر خوبی یا بدی اون به عنوان خوبی و یدی مردم کشورش تفسیر میشه که به نظر زیاد تقریب خوبی نیست اما نکته ای هست که همیشه باد در نظر داشت !
راستی بوی نوروز رو شما هم میشنوین؟
خیلی دوست داشتم که یک سفر حتی خیلی کوتاه هم که شده بتونم برم ایران و انرژب مجددی برای کار بگیرم. اما حیف که چنین شانسی رو الان ندارم و باید تا ۱۸ جون که میشه ۲۷ خرداد اینجا باشم چون روز قبلش یه جلسه با اسپانسر های پروژه باید داشته باشیم که برای من خیلی مهمه و باید به نوعی تمام دستاوردهای عملی پروژه رو براشون ارایه کنم. آخه پروژه ای که من روش باید کار کنم ۵ تا اسپانسر داره ( BP, TOTAL, Shell, StatOil, PetroBras ) و در واقع اونا هستن که هزینه زندگی و دانشگاه من رو میدن. خلاصه ایشالا که از نتایج راضی خواهند بود و بعدش با خیال راحت میتونم بیام ایران و دوباره کنار خانواده و دوستام باشم. البته شاید اون موقع علی هم بتونه بیاد باهام که عالی میشه.
راستی امروز میخواستم از فرصت استفاده کنم و به دو تا عزیزی که تولدشون همین نزدیکاست تبریک بگم. اول از همه پدر عزیزم که روز اول اسفند تولدش هست و دوم هم یاسمن عزیز که بسیار به من لطف داشته و به عنوان هدیه تولد ,متن زیبایی رو که یاسمن تو وبلاگش گذاشته بود رو به بهشون هدیه بدم که نتونستم متنی زیبا تر از اون برای این روز پیدا کنم.
امشب ميخوام حس كنم خدا تو دامن منه...
تو هماني كه در اوهام و نا باوري ها دستم را گرفتي و گفتي :
اگر زانوهايت توان ندارند، آستين ها را بالا بزن
آستين ها را بالا زدم
گفتي:
اي بنده ي من ، سخن هايت را بگو
آفتاب امروز براي تو درخشان است
و من لبخند ميزنم
كه هيچ روزي از آن من نيست
فرياد زدي:
اين همه نا باوري از كجا به خانه ي دلت آمده؟
و آنگاه سكوت ميكنم
امروز فرياد ميزنم شرمسار از آنچه در دلم نهادي و پا بر جاي از خرسندي هوس هيچگاه بدان پناه نياوردم
از اميدي كه با قدم هاي مصيبت زده ضلمات زندگيم، لحظه لحظه پر پر شد و تو از بالا نگاهم ميكردي و...
تو را هم اكنون با قلبي كه ميشنود و فرياد ميزند صدا ميكنم
اي خداي دلهاي پاك
قلب نا اميدم را به اميد اميدواريت به سمت گستره اي كه بود و هرگز نديدم سوق ده
خدايا دستان رنجورم را بگير و باور كن از من ،از دلتنگيهايم ،كه براي ادامه ي راه نيازمند حضورت هستم
خدايا
مرا در اين بي بها دنياي نا مردمي تنها رها مكن ...
مرا رها مكن ...
و البته این متن زیبا رو با نقاشی قشنگی که زهرا جان به اسم ملودی برام فرستاده بود تزیین میکنم.
روز والنتاین (روز عشاق و یا روز عشق ورزی) مصادف با ۲۵ بهمنماه (۱۴ فوریه) در بعضی فرهنگها روز ابراز
عشق است.
این ابراز عشق معمولاً با فرستادن کارت والنتاین به صورت ناشناس انجام میشود. سابقهٔ تاریخی روز والنتاین به جشنی که به افتخار قدیس والنتاین در کلیساهای کاتولیک برگزار میشد، باز میگردد.
در صده سوم میلادی که مطابق میشود با اوایل شاهنشاهی ساسانی در ایران، در روم باستان فرمانروایی بوده است بنام کلودیوس دوم. کلودیوس عقاید عجیبی داشته است از جمله اینکه سربازی خوب خواهد جنگید که مجرد باشد. از این رو ازدواج را برای سربازان امپراتوری روم قدغن میکند.
کلودیوس به قدری بیرحم وفرمانش به اندازهای قاطع بود که هیچ کس جرات کمک به ازدواج سربازان را نداشت. اما کشیشی به نام والنتیوس (والنتاین)، مخفیانه عقد سربازان رومی را با دختران محبوبشان جاری میکرد. کلودیوس دوم از این جریان خبردار میشود و دستور میدهد که والنتاین را به زندان بیندازند. والنتاین در زندان عاشق دختر زندانبان میشود. سرانجام کشیش به جرم جاری کردن عقد عشاق، با قلبی عاشق اعدام میشود...
بنابراین او را به عنوان فدایی و شهید راه عشق میدانند و از آن زمان نهاد و نمادی میشود برای عشق!
در کشورهای اروپایی و امریکائی دادن شکلات به عنوان هدیه روز والنتاین از شهرت خاصی برخوردار است. تزئین شکلات و پختن انواع ان نیز از اداب این روز به شمار می رود. از نظر علمی هم ثابت شده است که خوردن شکلات دات یا همان سیاه میزان عشق را در انسان بالا می برد البته نه مصرف بی رویه ان.
در ایران باستان، نه چون رومیان از سه قرن پس از میلاد، که از بیست قرن پیش از میلاد، روزی موسوم به روز عشق بوده است. در تقویم ایرانی دقیقا مصادف است با ۲۹ بهمن، یعنی تنها ۳ روز پس از روز والنتاین. این روز سپندارمذگان یا «اسفندارمذگان» نام داشته است. سپندارمذگان جشن زمین و گرامی داشت عشق است که هر دو در کنار هم معنا پیدا میکردند. در این روز زنان به شوهران خود با محبت هدیه میدادند. مردان نیز زنان و دختران را بر تخت شاهی نشانده، به آنها هدیه داده و از آنها اطاعت میکردند. اخیرا گروهی از دوستداران فرهنگ ایرانی پیشنهاد کرده اند که به منظور حفظ فرهنگ ایرانی سپندارمذگان بجای والنتاین به عنوان روز عشق گرامی داشته شود
برگرفته از فرهنگ لغت ویکیپدیا. برای اطلاعات بیشتر میتونید به وبلاگ بعد از ۲۳ نیز مراجعا کنید.
مدرس ويولن در ايران، فراز و فرودهايي بر اين ساز رفت تا به دست كلنل علينقي وزيري رسيد. اين شخص تحصيلكرده و آگاه بر اصول موسيقي تحولاتي در نحوه آموزش و نواختن اين ساز به وجود آورد كه حاصل آن ظهور چهره هاي فراوان و نوازندگاني قابل گرديد كه از برجسته ترين آنها به ترتيب مي توان ابوالحسن خان صبا، حسين خان ياحقي، رضا محجوبي و... را ياد كرد. اين بزرگان و به خصوص استاد ابوالحسن صبا (منشأ تحول موسيقي ايراني) با تحمل مشقات فراوان و در آميختن خلاقيت خود با اندوخته هاي گذشته، فصل جديدي در سير تحول ويولن در ايران به وجود آوردند و هر يك برگزيدگاني از مكتب خويش به جاي نهادند كه در اين بين شاگردان مكتب صبا و ياحقي كه بعضا هر دو استاد را تجربه كردند به دليل فراگيري آموزه هاي هر دو مكتب (شيوه غربي در مكتب صبا، شيوه ايراني و شيرين نوازي در مكتب ياحقي) به جايگاه قابل توجهي دست يافتند. برجسته ترين نوازندگان اين نسل عبارت بودند از: علي تجويدي، مهدي خالدي، همايون خرم، حبيب الله بديعي، پرويز ياحقي، اسدالله ملك و... در اين مقال مروري اجمالي خواهيم داشت به پرويز ياحقي و آثار و احوال او.
خوانندگان و نوازندگان مطرح آن زمان چه زن و چه مرد كه بعضي از آنها را خود او به اين عرصه آورده بود، ساختن آهنگ هاي ماندگاري همچون: بيداد زمان، مي زده شب (ماهور)، سراب آرزو (افشاري)، غزالان رميده (شوشتري و همايون)، آهنگ زيباي او در چهارگاه با مطلع: [آن كه دلم را برده خدايا زندگيم را كرده تبه گو...]. (گل هاي رنگارنگ شماره ۴۲۰ و ۴۲۸) با تنظيم زيباي زنده ياد جواد معروفي و آهنگ هاي ديگري كه مجال نام بردن از آنها نيست، افراد بسياري را به موسيقي ايراني علاقه مند كرده كه حتي به رغم گذشت ساليان متمادي بر اين آهنگ ها، هنوز هم ورد زبان عوام و خواص هستند و نيك است بدانيم بخش اعظمي از اين آثار حاصل هم نفسي ۵۰ ساله با ترانه سراي معاصر استاد بيژن ترقي است كه از همين جا آرزوي طول عمر توام با سلامتي برايشان داريم.برگرفته شده از روزنامه همشهری.
برای شنیدن بعضی از موسیقی ها به وسایت ایرانیان مراجعه کنید.
امروز فقط میخواستم یادی کنم از چنین روزهایی وقتی در ایران بودم. من دقیقا روز تاسوعا سال گذشته از ایران اومدم اینجا و برای همین هیچوقت این زمان و ساعات از یادم نرفت. واقعا ایام محرم زمان زیبایی بوده همیشه برام. همیشه تو مراسمی شرکت میکردم که دوستشون میداشتم و بسیار برام لذت بخش بودن برام و با آدم هایی که به اندازه یک دنیا برام ارزش داشتن. اما شاید هیچوقت به اندازه الان قدرشون رو ندونستم. خیلی آرامش بخش و به یاد موندنی! همیشه با علی و مامان و بابا میرفتیم مراسم عزاداری خوزستانیا. یادش به خیر با اون سبک سینه زنی متفاوت!
راستی سال پیش تو چنین روزی رفتم دفتر کار صادق برای خداحافظی آخر. یادم نمیره که به اصرار صادق و حمزه و طه و با همون مهربونی همیشگی رفتیم و یه کله پاچه با هم خوردیم. اما من اون روز لباس گرم نپوشیده بودم. رو این حساب فرداش سرمای سختی خوردم که باعث شد قبل از پرواز دو تا آمپول زدم و بعد رفتیم فرودگاه! یاد اون کله پاچه هم هیچ وقت از توی ذهنم نمیره چون احساس بسیار عجیبی داشتم. فردا در سرزمینی خواهم بود که هیچ ذهنیتی نسبت بهش نداشتم. واقعا حس عجیبیه, نه؟؟؟ (صادق جان خیلی چاکرم
)
![]()
( یاسمن عزیز ممنونم از اینکه به یادم آوردی اون ایام خوش در کنار هم بودن رو! و علی جان اما تو همیشه تو با من بودی, هنوز هم بیش از هر کس دیگه ای با من هستی .... از بابت همه چیز ازت ممنونم)
یاد باد آن روزگاران, یاد باد!
امروز تولد سابینه بود (هم خونه ای محترم ! ) که به اتفاق خانواده محترم بروان رفتیم بیرون برای برگزاری یه مهمونی تولد کوچیک. خلاصه ما سه تا همخونه ای عقب ماشین و خانم و آقای بروان هم جلو نشستن و رفتیم به سمت خارج از شهر کنار اقیانوس که راه بریم و بعدش هم با هم یریم نهار. خلاصه چشمتون روز بد نبینه همینکه از ماشین پیاده شدیم بارون تندی شروع شد و ما هم زودی سوار شدیم که بریم نهار بخوریم. یه پاب پیدا کردیم و هر کس یه چیزی سفارش داد . من هم یه سوپ قارچ گرم به همراه سیب زمینی سرخ کرده زدم تو رگ که یه ذره گرم شم
بعدش شروع کردیم به کادو دادن به سابینه. من که از خانم بروان (همون هیلاری خودمون
) خواسته بودم که از طرف من هم یه کادو بخره به همراه بقیه کادو ها رو بهش دادم.کادو ها عبارت بودند از یه شال بلند, یه کیف زنونه یه گوشواره به سبک اسکاتلندی. خلاصه خیلی ذوق زده شده بود. آخه هفته بعد برای ادامه درسش داره میره اسپانیا. آخرش هم که دوباره سوار ماشین شدیم و برگشتیم خونه. اما خیلی حال داد. به قول برو بچ روحم شاد شد ![]()
یه عکس هم از گروه هیدرات گازی به همراه دکتر توحیدی که همین هفته به مناسبت عروسی ایوان در آزمایشگاه گرفتیم رو هم براتون انتخاب کردم که امیدوارم بتونین منو تو عکس پیدا کنین!

شاد و پیروز باشید
بهمن روز از بهمن ماه برابر با دوم بهمن در گاهشماری ایرانی
فرخش باد و خداوند فرخنده کناد عید فرخنده و بهمنجه و بهمن مه را
فرخی سیستانی
جشنی در ستایش و گرامیداشت بهمن در اوستایی «وُهومَنَه»(vohu-manah) و در پهلوی «وَهمَن» به مانک «اندیشهی نیک».
بخش نخست این واژه «وُهُو» از ونگهو (Vanghu) اوستایی که صفت است به مانک خوب و نیک، که در فارسی هخامنشی «وَهو»(Vahu) و در سانسکریت «وسو»(Vasu) خوانده میشود، در پهلوی «وه»(Veh) و در فارسی
«به» شده است.
بخش دوم «منه»(Manah) برابر است با واژهی سانسکریت «منس»(Manas) که در پهلوی «منیشن»(Menishn) ودر فارسی «منش» شده است.
در این روز آشی به نام «آش بهمنگان» یا «آش دانگو» به صورت گروهی پخته میشده است که نام «دانگو» یا «دانگی» برگرفته از همین سنت اشتراکی آن است.
ابوریحان بیرونی در کتاب «التفهیم» دربارهی بهمنجه مینویسد :
«بهمنجه بهمن روز است از بهمن ماه، ایرانیان در این روز بهمن سفید (نام گیاهی است که در کرانهی خراسان و جاهای دیگر ایران میروید) با شیر خالص پاک میخورند و میگویند حافظه را زیاد میکند و فراموشی را از بین میبرد، ولی در خراسان هنگام این جشن مهمانی میکنند و بر دیگی که در آن از هر دانهی خوردنی و گوشت حیوان حلال گوشت و تره و سبزیها پدیدار است، خوراک میپزند و به مهمانان خود میدهند و برای هریک از دادههای خدا سپاس به جای میآورند.»
در «آثارالباقیه» نیز آورده است :
«بهمن ماه روز دوم آن روز بهمن، عید است که براى توافق دو نام آن را بهمنجه نامیدهاند، بهمن نام فرشتهی موکل بر بهایم است که بشر به آنها براى عمارت زمین و رفع حوایج نیازمند است و مردم فارس در دیگهایى از جمیع دانههاى ماکول با گوشت غذایى مىپزند و آن را با شیر خالص مىخورند و مىگویند که حافظه را این غذا زیاد مىکند و این روز را در چیدن گیاهان و کنار رودخانهها و جوىها و روغن گرفتن و تهیهی بخور و سوزاندنىها خاصیتى مخصوص است و بر این گمانند که جاماسب وزیر گشتاسب این کارها را در این روز انجام مىداد و سود این اشیا در این روز بیشتر از دیگر روزهاست.»
در ترجمهی «خرده اوستا» نیز بر موکل بودن بهمن بر پهارپایان اشارهای شده است بدینہگونه که : «در جشن بهمنگان، برای اینکه امشاسپند بهمن در جهان مادى نگهبان چارپایان سودمند است، از خوردن گوشت پرهیز مىکنند.»
شاعر نامدار ایرانی در قرن ۵ ام «على بن توسى» (اسدى توسى) در کتاب لغتنامهی خود (لغت فرس) زیر کلمهی بهمنجه مىنویسد:
«بهمنجه رسم عجم است، چون دو روز از ماه بهمن مى گذشت بهمنجه مى کردند و این عیدى بود که در آن روز خوراک مىپختند و بهمن سرخ و زرد بر سر کاسهها مىافشاندند.»
چنان که از نوشتار ابوریحان و اسدی توسی برمیآید گیاهی هم به نام امشاسپند بهمن خوانده میشود که در بهمن ماه یا زمستان باز میشود و در پزشکی این گیاه معروف است و در تحفهی حکیم مؤمن و بحرالجواهر، بیخی سفید یا سرخ رنگ مانند زردک و خوشبو با اندک صلابت و کجی و خارناک تعریف شده است.
همین گیاه است که در فرانسه (Behen) خوانده میشود و در گذشته ریشهی آن را به نام بهمن سرخ و بهمن سفید در داروخانههای اروپا به کار میبردند.
انوری گوید :
بعد ما کز سر عشرت همه روز افکندی سخن رفتن و نا رفتن ما در افواه
اندر آمد ز در حجرهی من صبحدمی روز بهمنجه یعنی دوم بهمن ماه
عثمان مختاری شاعر سدهی ششم نیز میگوید :
بهمنجه است خیز و می آرای چراغ ری تا برچینیم گوهر شادی ز گنج می
این یک دومه سپاه طرق را مدد کنیم تا بگذرد ز صحرا فوج سپاه دی
برای اطلاعات بیشتر میتونید به ویسایت یاتاهو یا وبلاگ امردادگان مراجعه کنید. به نظرم خیلی زیباست که هممون بتونیم اطلاعات بیشتری درباره جشن های ایرانی که به مرور زمان کمرنگ تر شدن پیدا کنیم .
امروز والا نمیدونستم باید چی بنویسم
حرف کم آوردم, برای خودم هم عجیبه! آخه معمولا اینجوری نمیشم ![]()

راستی این فراز عجیب رو که محمد میخوند رو یادتونه؟
کودکان از کشتن موران خوش اند
مردمان از کودکی مردم کشند!
یادش به خیر با همین فراز عجیب مغز استاد عزیزمون دکتر وطنی رو آوردیم تو حلقش !
دوستان واقعا زمان زود میگذره. من الان تقربیا یک سال میشه که اومدم. در واقع هشتم فوریه ۲۰۰۶ اومدم که میشه بیست و چند روز دیگه!
میگن هرکس باید بعد از مدتی به پشت سرش نگاه کنه و ببینه که واقعا چجوری این مسیر و زمان رو که خدا در اختیارش گذاشته رو سپری کرده. والا نگاه که مبکنم به نظرم بد نبودم. شاید این سالی که گذشت پر اتفاق ترین سال زندگیم بوده باشه که هست! منی که هیچ وقت از کنار خانوادم بیشتر از یک هفته دور نبودم و شاید الآن که نگاه میکنم شاید خیلی بچه ننه بودم (
) الآن یک سال هست که تونستم روی پای خودم باشم. تونستم از لحاظ فکری و مالی مستقل تصمیم بگیرم و نشون بدم که در خانواده ای که بهش افتخار میکنم چه چیرایی رو تونستم یاد گرفتم. خیلی روز ها بود که بهم فشار روحی شدیدی میومد و هنوز هم بعضی اوقات همون جوری میشم. اما چه کنیم که انسان هستیم و بعد یه مدت به شرایط جدید خو میکنیم. این رو شاید هیچوقت جرات نکرده بودم بنویسم که حتی بعضی اوقات با آوردن اسم مادر یا پدرم در ذهنم اشک امونم رو میبرید ولی چاره ای نبود جز به اتمام رسوندن کاری که شروعش کرده بودم. نه فقط به خاطر خودم که بیشتر به خاطر چشم هایی که نگرانم بود. گاهی فکر میکردم که چرا باید یه نفر به خودش این قدر به صورت ارادی سختی بده؟ اما همه میدونیم که هیچ چیز بزرگی با راحتی به دست نمیاد. تنها چیز با ارزشی رو که این مدت از دست دادم و دیگه قابل برگشت نیست , نفس هایی بود که میشد کنار عزیزترین هام بکشم و نکشیدم. اما به یاد اون نگاه ها همیشه تلاشم رو کردم که تحمل کنم . البته بر طبق اعتقادی که دارم هرگز امکان نداره که خدا رحمتی رو بدون اجر, بگذاره.
امیدوارم که خیلی ناراحتتون نکرده باشم. چه اینکه از دست آوردهام چیری ننوشتم و همین بس که احساس میکنم که مادرم ازم راضی هستش. اما مهم تر از همه باید در همه لحظه ها خدا رو شکر کنم که نعمتی رو بهم داد بدون اینکه شاید لیاقتش رو داشتم.
براتون بهترین ها رو آرزو دارم. به امید روزی که هممون بتونیم در کنار عزیزانمون باشیم.
ممنونم
فروشندهٔ خوار و بار و بنشن بود. از قول رجب خان، تعریف میکنند که حاج قلی در دکانش بر روی تخت بلندی مینشست و به همین سبب در میان اهالی خانی آباد به حاج قلی تختی شهرت یافته بود. همین نام بعدها به خانوادههای رجب خان منتقل شد و به " نام خانوادگی" تبدیل شد. رجب خان با پولی که از ماترک پدرش به دست آورده بود، در محل سابق انبار راه آهن زمینی خریده و یک یخچال طبیعی احداث کرده بود واز همین راه مخارج زندگی خانوادهٔ پرجمعیت خود را تأمین میکرد نخستین واقعهای که در کودکی غلامرضا روی داد و ضربهای بزرگ و فراموش نشدنی بر روح او وارد کرد، آن بود که مرحوم پدرش برای تأمین معاش خانوادهٔ ناچارشد خانهٔ مسکونی خود را گرو بگذارد. شادروان تختی به لحاظ مشکلات خانوادگی فقط ۹ سال در دبستان و دبیرستان منوچهری خانی آباد درس خواند و در سال ۱۳۲۹ به سبب علاقه به کشتی و ورزش باستانی به باشگاه پولاد رفت. تختی در دوران زندگی ورزشی اش رکورد دار شرکت در المپیک و کسب بیشترین مدال از این آوردگاه بود. درچهار دوره المپیک حضور داشت و حاصل آن یک طلا، دو نقره و یک عنوان چهارم بود که در کشی ایران این امر اتفاق نادری است. جهان پهلوان علاوه بر قهرمانی، به لحاظ منش و رفتار انسانی و سجایای اخلاقی پسندیده و جوانمردی و نوع دوستی شهره خاص و عام بوده است. او زندگی خود را وقف مردم کرده بود. شادروان تختی در ورزش باستانی و کشتی پهلوانی نیز دارای تبحر و مهارت بود، چنان که سه بار پهلوان ایران شد و هر بار کشتی گیران نامداری را مغلوب کرد. وی چهار ماه پس از بازگشت از آخرین سفر خود (تولیدو، ۱۹۶۶) در آبان ماه سال ۱۳۴۵ زندگی مشترک خود را با همسرش آغاز کرد؛ که حاصل آن تولد بابک در سال ۱۳۴۶ بود و سرانجام پس از گذشت چهار ماه از تولد فرزندش خبر درگذشت جهان پهلوان همه را در اندوهی عظیم و بهتی شگفت انگیز فرو برد در مورد قتل و یا خودکشی وی دلایلی همچون ناراحتی های روحی و مشکلات مالی آوردند ولی هیچ گونه بازرسی برای قتل وی به صورت جدی شکل نگرفته است.
برگرفته از وبسایت ویکیپدیا.