یادم میاد زمانی که اومدم اینجا طبق قولی که به مادرم داده بودم دفتر خاطراتی از اتفاق های روزانه برای خودم درست کرده بودم. تا ۶ ماه اول شاید هر روز هر چیری که تو ذهنم میگذشت رو مینوشتم. اما بعد از برگشت اولین سفرم به ایرام این دفتر رو گم کردم تا اینکه دیروز تونستم بین وسایل دفترم پیداش کنم!
همه چیز در اون خیلی برام عزیز بود و اما نوشته ها برایم تلخ !
با خوندم برگ برگ خاطراتم تمام گذشته ای که نه چندان دور اطرافم رو احاطه کرده بود مثل یک فیلم از جلوی چشمم گذشت. از خیلی از بازیگران این فیلم مدت ها بود که خبری نداشتم !
ناگهان متنی رو در این دفتر خاطرات دیدم که هر چتد تلخ بود اما بخشی از گذشته من رو شامل میشد! گوشه هایی از اون رو دوست دارم اینجا بنویسم که برای همیشه ثبت شده داشته باشم. برای درک شرایط حاکم خوب هست که یادآوری کنم که من ۲۲ سال داشتم و برای اولبن بار بود که از خانه و کاشانه ام فرسنگ ها دور شده بودم. این متن در تاریخ ۲۲ فوریه ۲۰۰۶ یعنی تقربیا دو هفته بعد از رسیدنم به اینجا نوشته شده ! ( شاید حتی جاهایی از متن از لحاظ نگارش و ادبیات اشتباه هم داشته باشه اما ترجیح دادم که عین متن اصلی رو در اینجا بنویسم)
نمیدانم کجا هستم؟ من چه کرده ام؟
چرا به ناگهان همه عوض شدند؟ پس پدرم کجاست؟ مادرم کو؟ چرا علی دیگر صدایم نمیکند؟
نکند که در خواب بوده ام؟؟ نکند در خواب هستم؟
پس چرا کسی جوابم را نمیدهد؟؟ من کجا هستم؟
آیا زود ازخواب بیدار خواهم شد؟ آیا زود خواهم دیدمشان؟؟
نمیدانم
نمیدانم ...
خدا با من است ... از این مطمینم ... چون وقتی تنهایم با او صحبت میکنم.
آیا بعدها به این گذشته خواهم خندید؟؟ یا در این خاطرات سردرگم باقی خواهم ماند؟؟؟
ایکاش کسی زنگ نزند امروز ...

